Skip navigation

Category Archives: عکس

Advertisements

ـ

ـ

ـ

هر چی بیشتر به این عکس نگاه می کنم بیشتر فکر برم می داره… چهره اش یه حس عجیبی داره… غم آمیخته به استیصال. چروک هایی که شاید بعد یه حادثه یا یه اتفاق سر رسیدن زیر چشماش… لبهایی که وقتی متوجه عکاس شدن، به عادت همیشه خواستن لبخندی بزنن اما نمیاد این لامصب لبخند. همه می گن گناه بزرگی بود…نمی تونم تجسم کنم پشت این پیشونی چه خبره… نمی تونم حتی یه لحظه برم پشت اون چشمها، و آدمهای روبروم رو جای اون ببینم… شهره شهر شدی؟ یار بیگانه شدی؟ چه کردی مرد؟ بیخیال… بیخیال… روزگار رد میشه آهسته… تو می مونی و این عکس… عکسی که با همه گرمی رنگش از سردی و بیم نگاهت کم نمی کنه…بیخیال مرد

ـ

ـ

ـ

ـ

ـ

ابرها می گذرند از شهر؟
شهر می ماند و فریاد سرور؟

 

عکس و خونواده من و اون قدیم قدیما

یادمه خیلی قدیم ترا، یعنی حدود 4 یا 5 سال پیش، عکس گرفتن هنوز یه ماجرای عجیب بود تو خونواده…پدر یه وقتایی مثل تولد بچه ها یا شب عید یه حلقه فیلم میگرفت… 36 تایی یا 24 تایی یا حتی گاهی هم 12 تایی… اون شب خاص همه جمع می شدیم و عکس دسته جمعی می گرفتیم…عکس تکی از بچه، عکس تکی بچه با پدر و مادر، عکس پدر و مادر با هم…عکس بچه و دوستاش…عکس بچه در حالت فوت کردن کیک که معمولا مسخره و ساختگی می شد…خلاصه اینکه باید حواسشون می بود که کل عکسا رو اون شب نگیرن و واسه مراسم یا پیک نیک بعدی هم بذارن

عکس و با نمک ِ جمع

چه ماجراهایی داشت…یکی می گفت: آخ من پلک زدم!!!! و چه حالی از صاحب دوربین می گرفت…یکی لوس بازیش می گرفت و سر عکسای مهم شکلک در می آورد یا با انگشتاش واسه بقیه شاخ می ذاشت و …

عکس و تعارف

تعارفاتش که دیگه بهترین بخش ماجرا بود…معمولا صاحب دوربین اختیار دار تام بود و همه عرصه رو واسه خونوادش خالی می کردن…گاهی هم لطف می کرد و از چند نفری دعوت می کرد که بیان و تو عکس کنارشون باشن…نا گفته نماند که اون چند نفر تا آخر مهمونی مدام تشکر می کردن از این فرصت طلایی… البته صاحب دوربین هم نامردی نمی کرد و عکسها رو واسه مهموناش ظاهر می کرد و می فرستاد…هنوز هم وقتی از کسی می خوای که بیاد تا عکس بیگیری باهاش کلی تعارف و تشکر می کنه

عکس و سفر

تو سفرها هم قصه کم و بیش همین بود…کم پیش می اومد که از بنا یا منظره به صورت مجرد عکس گرفته بشه … معمولا عکس از افراد خونواده بود که حالا تو بک گراندش یه کم قبر حافظ و فردوسی یا سر در باغ ملی هم معلوم بود…

عکس و لبخند

در تمام عکسها هم همه باید بعد گفت یک دو سه، یه لبخند حسابی تحویل می دادن…معمولا هم برای هماهنگی کامل، صاحب دوربین از همه می خواست که هم زمان بگن: چیز یا سیب یا کلماتی شبیه به این که باعث غنچه شدن لبها بشه و لبخند خوب و هماهنگ و با نمک از آب در بیاد…عکسها هم معمولا با فلاش گرفته می شدن و بعد هر عکس تا چند ثانیه از شدت برق فلاش کور بودیم همه

عکس و کودکان دلبند خونواده

دوربین دادن دست بچه یه اتفاق مدرن و تربیت مدارانه بود…معمولا دوربین خالی و بدون فیلم بود تو دست پسر خونواده اما گاهی اون پولدار ترا میزاشتن یکی دوتا عکس هم بچه بگیره حیوونکی!!!

عکس و ظهور

گاهی می شد که سه ماه فیلم تو دوربین می موند…چون وسواس داشتیم طول می کشید که 36 تا عکس گرفته بشه…یه جورایی هم گرون بود پدیده عکاسی واسه خیلیا…مراسم در آوردن فیلم از دوربین کار پدر بود … دانشی عجیب که به نظر می اومد از غیب بهش الهام شده … پدر مثل یه رسم آبا اجدادی کهن و با یه سری ظرافت های قدسی فیلم رو از تو دوربین در می آورد و به توصیه بزرگان قوم بلا فاصله می ذاشت تو یخچال…تو کل رشت دو سه جا بیشتر نبودن واسه انجام فرضه ظهور… عکاسی رنگینه و لاله و امپراطور و پگاه…بین سه روز تا یه هفته طول می کشید فریضه ظهور…دل تو دلمون نبود…کدوم عکس تار شده؟ کدوم خراب شده؟  فیلم نور نخورده باشه؟ وقتی هم که پدر ظفر مندانه با آلبوم عکسا می اومد خونه غوغایی بود که نگو و نپرس

عکس و امروز

حالا اما قصه فرق کرده… خیلیا حداقل با دوربینشون کلی عکس می گیرن از هم و از همه جا…همه دیگه حالا رسانه شدن کلی…همه اتفاقا حالا ثبت میشن گاه و بیگاه…از یه مراسم کیک فوت کنون بچه از 6 زاویه می تونی عکس پیدا کنی بعد تولد…چقد خوبه این روزا…من این روزا دوربین دارم و هی چیلیک چیلیک عکس می گیرم… کلی خوشحالم…یه هفته است که دوربین دار شدم…دیگه روزگار عکاسی با Nokia N73 تموم شد…اما خدا می دونه چقدر گاهی دلتنگش می شم…موبایل گلم 2 سال برام عکس گرفت…از تموم خاطراتم…حالا دیگه می تونم از خیلی از رویاهام عکس بگیرم البته هنوز نه از همشون…من یه CANON SX200 IS  گرفتم

 

 

 

.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: