Skip navigation

Category Archives: شعر دیگران

ـ

ـ

ـ

در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم به خنده های تو معتاد می شود

ـ

ـ

ـ

آرش پور علی زاده
  
 
پدر مخالف رژیم بود
نه از فشار می ترسید نه از چربی
هر روز هم چاق تر از دیروز
یک روز برق آزمایشگاه رفت
پدر نعره ای کشید
گاومیش حسن زایید
شیر خشک، ملی شد
از آن روز به بعد
پدر، رژیم را …
به گزارش پزشکی قانونی
بر اثر این تصادف 28 نفر مرداد!
 
اکبر اکسیر
 
 
 
 
 
 
 
  
  
جهان در اول دایره بود
بعد از تصادف با یک کفشدوزک
                         ذوزنقه شد
تا در چهار گوشه ناهمگون آن بنشینیم
و برای هم پاپوش بدوزیم!
 
 
اکبر اکسیر
 
 
 
 
 
 

 

 اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور

مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را …

بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده،

موهایم را از ته بتراشم،

سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده،

برای زبانم می‌خواهم … بدوزمش به سق …

اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم،

پهن کنم روی بند تا آرمان هایم را باد با خود ببرد

به آنجایی که عرب نی انداخت. می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند برایم بخر …

تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

 

 

غاده السمان شاعره سوری

 

 

 

 

 

 

 

تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم

حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و امّا

شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز

ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرف‌های عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود

«معصومه ناصری»

دختران انتظار 
دختران دشت!ـ
دختران انتظار ! ـ
دختران امید تنگ
در دشت بی کران ، ـ
وآرزوهای بیکران
در خلق های تنگ! ـ
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیق هایی که صد سال ! ـ
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد ـ

دختران رود گل آلود! ـ
دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود! ـ
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی ! ـ
دختران روز
بی خستگی دویدن،
شب
سر شکستگی ! ـ
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق! ـ
در رقص راهبانه شکرانه کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره یی تان را
خواهید بر افراشت؟

افسوس! ـ
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند. دختران رفت و امد
در دشت مه زده! ـ
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه! ـ
از زخم قلب آبائی
در سینه کدام شما خون چکیده است؟


پستان تان ، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟

لب های تان، کدام شما
لب های تان کدام
بگویید! ـ
در کام او شکفته ، نهان، عطر بوسه ئی؟

شب های تار نم نم باران که نیست کاراکنون کدام یک ز شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان،
تا یاد آن که خشم و جسارت بود
بدرخشاند
تا دیرگاه شعله اتش را
در چشم بازتان؟

بین شما کدام
بگویید! ـ
بین شما کدام
صیقل می دهد
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟

احمد شاملو

من اما با ده انگشت هم نوازنده نبودم

مرا می آفریدی

که این دیوارها فرو ریخت

و این آوار کمرگاه مرا به دست های برادرانه سپرد

تو اما لبخند می زدی

که دوستت دارم چیزی شبیه آرشه ویولون است…ـ

.

دوستت دارم چیزی شبیه آرشه ویولون بود

حالا چیزی شبیه حاملگی است… ـ

.

مردی کمرگاه مرا به دست گرفته و می رود

سنگینی چند ساله این رحم مرا به دنبال کمرگاهم می دواند

چشمهایم اما جایی میان دو ویرانی گریه می کند

.

دوستت داشتم چیزی شبیه درهای بسته است

چیزی شبیه پارک هایی که تو را نمی خواستند

و من هنوز

نه از مردان بیشمار

که از نگاه تو باردارم

.

.

سیگارت را روی سینه من خاموش کن

نقطه آخر…همیشه بوی شیر تازه و خون

آیدا عمیدی

مي توان همچون عروسکهاي کوکي بود

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد

مي توان در جعبه اي ماهوت

با تني انباشته از کاه

سالها در لا به لاي تور و پولک خفت

مي توان با هر فشار هرزه دستي

بي سبب فرياد کرد و گفت

آه! من بسيار خوشبختم

حال دل با تو گفتنم هوس است… خبر دل شنفتنم هوس است 
طمع خام بین که قصه فاش…از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز و شریف…با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه‌ای چنین نازک…در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای…که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه…خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان… شعر رندانه گفتنم هوس است

به همه ي روز هايم بي تو نگاه مي كنم

اما و اگر ندارد

رفتن هميشه هست

دلتنگي هم ندارد

غرور شكل خنده شده

و اشك شكل شلوغي خيابان هاي شهر

اين رسم قديم تو بوده

كم سوادي از تاریخ است

، و بی حوصلگی از من

تو ببخش که نماندی

ابوالفضل بیات

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: