Skip navigation

Category Archives: روزانه ها

ـ
ـ
ـ

دم صبح میزون نبودم زیاد… قرار عکاسی گذاشته بودیم با بچه ها که بریم ابن بابویه اما احساس کردم دُز معاشرتم تکمیله و باید برم تو سرزمین سکوت خودم… بلاگ یکی دوتا از بچه ها رو دیدم و یه کمی خونه تمیزی کردم و جای کامپیوترو عوض کردم و لباسا رو شستم و نشستم یه گوشه… رفتم تو فکر…کاری که بیشتر از هر چیز دیگه تو دنیا دوست دارم…یه اتفاقی افتاده بود توم…یاد یه چیزی افتادم…دلم آشوب شد… نه از اون آشوبای بد جور و کرخت… یه جور آشوب گرم آشنا…اما چه میشه کرد…نمی خوام دیگه به این آشوبای رنگ و رو رفته روحم مجال بازی بدم. سکوت خونه بیشتر از حد تحمل امروزمه…حالا دیگه فهمیدم که معنای تنهایی خیلی ساده تر از اون چیزیه که تو فکرم بوده قبلانا..تنهایی به ساده ترین فرم ممکن یعنی لخت راه رفتن تو خونه، به همین سادگی!

ـ
ـ
ـ

اگر چه می دانم دوستم دارد، امشب غمگینم؛ چون نگاهش به شیرینی رویاهای من نبود.

آنجلا مارتین

ـ

ـ

ـ

ـ

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: