Skip navigation

روزى دلت برايم تنگ مى‌شود
روزى كه هر دو رفته‌ايم بر باد
رفته‌ايم از ياد

روزى كه ديگر براى زندگى دير است
و تنها فرصتى كوتاه باقى مانده از عمر
اندازه يك شب خواب ديدن…

و در آن لحظه‌هاى آخر،
خواب مى‌بينم درناى سفيدى شده‌ام
كه جفتى غم‌انگيزتر از تو يافته‌ است؛
او مى‌ميرد در تالاب كَلاله
و من بال بال زنان
حوالى اسفند كه شد
رهايش مى‌كنم در زمستان‌هاى ايران
تا بروم آن سوى آب‌ها
از براى نور و بهار؛

مى‌روم اما روحم،
مى‌ماند در آن زمستان برف‌زده
مى‌رقصد كنار تنش
تا شايد بيدارم شود
تا همسرى كند هنوز
و يا يخ بزند كنار تنش…

عاقبت شبى
در انتهاى عمر
دلمان تنگ هم مى‌شود اما
مى‌دانى و مى‌دانم كه تنها در خيال فرصت هست
براى آن خواب خوب آخر…

امين شاهنده
بيست و دوم بهمن‌ماه نود و دو

Advertisements

8 Comments

  1. عالي بود

  2. خواب خوب آخر

    با قصه های شیرین

    و دستهای جمع شده در سینه …

  3. زیبا بود

  4. چه غمگین ولی زیبا


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: