Skip navigation

وقتی یکی رو صندلی اونوری یه چیزی شبیه نامه از تو کیفش در میاره، دلت بد جوری هوای فضولی به سرش می زنه..یه کیف آبی کوچیک…مخصوصا که بعد چند دقیقه حس کنی طرف داره گریه می کنه…فین و فینش آهسته شنیده بشه و تو نقطه کور چشمت یه دستمال کاغذی هی تکون بخوره تو هوا! مهموندار داره آموزش استفاده از ماسک اکسیژن میده…همیشه همون حرکات، همون نگاه یخ زده…نگار بدجوری میخ این آموزش شده!
هواپیما بلند میشه…نگار حالت تهوع داره…اصلنم شوخی نداره این وقتا!! دلم گواهی میده که فاجعه ای در راهه
بازم روی بال نشستم…بازم صندلی من عقب نمیره…به شدتم در حال حرف زدن با نگارم…دارم سعی می کنم حواسشو پرت کنم که به حالت تهوعش فکر نکنه…تا حالا اینهمه چرت و پرت یه جا نگفته بودم! نگار بدجوری نگام میکنه…انگاری فهمیده چی تو ذهنمه…چشاش گنده شده! رنگش پریده…خجالت کشیدم یه لحظه از نگاهش……خب بابا جون چی میشه اصلا اگه بالا بیاره؟ ته تهش یه خاطرست، یه کم عذر خواهی و احتمالا یه کمی هم تمیز کاری…
 
ـ نگار جونم راحت باش…یه پاکت جلو صندلیته واسه همین جور وقتا
ـ کو؟
ـ اوناهاش!! آبیه
ـ…
ـ نه!!!! اون نه!!!! اون نه!!!!!!!!
 
 
 
فاجعه رخ داد…خیلی بدتر از اون چیزی بود که فکر می کردم…اینم شد خاطره؟ عذر خواهیشم فاجعه تر شد از خود فاجعه…تمیز کاریشو که دیگه نپرس…آخه چرا باید رنگ کیف و رنگ پاکت هردوتا آبی باشن؟
 
 
 
 
 
Advertisements

36 Comments

  1. چقدر این پستت شبیه پست»گیر کرده در دم کهکشان» مصطفی موسوی هست!

  2. من تا حالا سوار هواپیما نشدم!
    میگم ولی کیف آبی و این کیسه که میذارن واسه استفراغ آخه تا چه حد می تونن شبیه باشن که اونا رو اشتباه بگیری؟!
    فکر کنم نگار حالش خیلی داغون بوده!

    • داغون که بود…من می گم فاجعه ای در کمین بود که به وقوع پیوست
      😉

  3. امان از دست نگار… امان!

  4. منم تا حالا سوار هواپیما نشدم ولی اگه سوار شدم سعی می کنم یادم بمونه تهوع ام رو خالی نکنم تو کیف بغلی :دی

  5. سلام!
    با این پست توقع دارید چه ذهنیتی از نگار خانوم داشته باشیم!؟ 😉
    کیف آبی و پاکت آبی و ….
    حالت تهوع داشتن خیلی بده! بچه که بودم تو ماشین دچار این مشکل می شدم! یادم اومد شاهکار هایی رو که خلق کردم!!! با این حساب دم نگار خانم گرم!!!

    عجب کامنتی شد! اونم اول کاری!

    خوش باشی!

    فعلا

    • شماها نگار رو دست کم گرفتین!!!!! خودتون بودین مثلا چیکار می کردین؟!؟!؟!؟ 🙂

      • تازشم!!!!! دخترک فقط 4.5 سالشه

        • من که میگم! خودم هزاران مرتبه از نگار جان بدتر بودم!
          وقتی به کارایی که کردم فک میکنم به شدت خجالت میکشم 😀

  6. کلی گشتم تا تونستم گزینه ی دیدگاه ها را پیدا کنم
    پیریه و هزار دردسر
    من تا حالا سوار نشدم نتونستم تصور کنم
    ولی استفراغ و فاجعه و تمیزکاری و معذرت خواهی را چرا . الان انگار جلوی چشمه

    • خیلیا سوار نشدن پس!!!!!! از اینکه اینهمه چیز جذاب که الان جلو چشمته احساس خوبی دارم 😉

  7. حالا همه اينا به كنار …
    چطوري جرئت كرديد سوار هواپيما بشيد ؟!؟
    اونم حالا ؟!!
    اين روزا هواپيما سوار شدن مثل رفتن به خط مقدم جبهه ميمونه !!
    رفتنت دست خودته ولي برگشتت …

    • اونم من!!!! منی که همینجوریش میمیرم و زنده میشم وقتی هواپیما می بینم!!!!!؟

  8. نامه… گریه…. دستمال کاغذی …. حالت تهوع … استفراغ ….. ای کاش یکی تو کیف من استفراغ میکرد…..

    • کاری نداره! یه کیف آبی بگیر بزار جلو نگار!!! بعدشم اون روزو یادش بیار! سه سوت آرزوت برآورده میشه 😉

      • چه خوب … اون وقت هر چی نامه و گریه و حس اینجوریه رو قاطی استفراغا می کنه….

        • به قول مصطفی این یه جور رابطه است از اعماق وجود آدمها

  9. «نگار بابا حالا فهمیدی با اینکه گوشام داشت سوت می کشید چرا اونقدر سعی می کردم حواستُ پرت کنم؟ دفه‌ی بعد اونطوری نگام نکن…»

  10. ای بابا …

  11. سایز کامنت ها رو اگه تونستی بیشتر کن
    اصلا نمیشه خوند
    😦

  12. این نگار خانوم که خوب کاری کرده
    من بودم نزدیک بود رو صاحب کیف آبی خراب کاری کنم
    که البته مشابه این یه بار تو سواری اتفاق افتاده …

  13. یه بار یکی تو مترو استفراغ کرد روی من
    یاد اون افتادم
    .
    این یه جور ارتباط عمیق به حساب میاد ،، از اعماق وجودی ادم
    یه چیز بد نیست یه چیز خوبه

  14. سلام.
    تا حالا خيلي با هواپيما مسافرت رفتم آخه بابام چند سال پيش رئيس فرودگاه بود اما تا حالا همچين حالي بهم دست نداده بود.
    بايد خيلي زجر آور باشه

  15. با پرند موافقم !
    D:

    کاش اونهمه چرت و پرتی که یه جا گفته بودی رو هم ضمیمه می کردی .. باید به درد بخور باشه ! D:

    چقدر این نگارکت حال آدمو جا میاره …


  16. شایدم نگار از اون نگاه یخ زده حالش بد شده …

  17. رنگش یکیه، جنسش که دیگه یکی نیس

  18. رنگش یکی بود، جنسش که یکی نیست

  19. وا! این ورد پرس چرا این ریختیه! اخریا میاد اول! اولیا میاد آخر

  20. سوژه بود حسابی حاجی.
    حاجی خاطره ی بدیه خدا وکیلی . تجربه ش رو دارم.

  21. اولا: سمیرا اخه این چه ای کاشیه که میگی؟؟
    دوما منم یه بار بچه بودم با پدرم با هواپیما رفتیم مشهد..دو نفری
    حالم بد نشد ولی جات خالی برق منو گرفت..هنوز جاش مونده
    ولی از شوخی گذشته متن کوتاهی بود که مارو به سمت یک تجربه میبرد..با جزییات قابل تامل و کلمات به جا…تجربه ای که خیلی هم دور نیست اما شاید خیلی عنوانش نمیکنیم
    .

  22. خوب شکوفه زدن یا همان تگری یا همان استفراغ شما
    ما یه عمری که این عمل را انجام میدهیم حالا خاطره شده هر خاطره ای هم که خوشایند نیست
    ..
    در ضمن کیف خانوم ها بیشتر از پاکت ابی هواپیما ارزش نداره نگار جان بزرگ میشه خودش درک میکنه

  23. نگار…
    فقط نگار نرم خنک…
    با همه ی شیطونیا و تازگیاش…
    فقط نگارررررررررررررررررررررررررررررررر


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: