Skip navigation

 
نگار بازم رفته کنار پنجره…می دونم با خودش حرف می زنه…مدتیه اینجوری شده…تا حس می کنه که اومدم نزدیکش یه شعری رو که تو کوچه یاد گرفته زمزمه می کنه…و بعد هم اگه حس کنه که نمی رم و ایستادم، ساکت میشه و بهم نگاه می کنه
 
هوا تاریک شده…سوت کتری روی گاز…بوی چایی بهاره لاهیجان…نگار امشب چای شیرین و بیسکوئیت هوس کرده…تلویزیون روشنه…روزنامه مثل زنای هرزه، با دستای باز، ولو شده روی کناپه و منتظر صاحب بعدیشه
 
ـ عزیز خانوم چرا زنده زنده مرده؟
ـ نمرده دخترک! رفته تو کما.
ـ مرده
ـ کسی که میره تو کما زنده است هنوز…بعضی از آقای دکترا می گن که حتی می شنوه
ـ تو هم میری تو کما؟
ـ نه فک نکنم
ـ می ری!
ـ اگه برم تو چیکار می کنی؟
ـ می یام برات کتاب می خونم…کی می رم مدرسه؟
ـ نمی دونم نگار…شاید یکی دو سال دیگه
 
نگار سرحال نیست این روزا …هیچ وقت نگار رو بزرگتر از چهار سال و نیمه تصور نکرده بودم…هیچ وقت فک نکردم که شاید باید بره مدرسه…اما این خیال داره بزرگ میشه…داره زندگی می کنه…تلویزیون هنوز روشنه
 
به نگار نگاه می کنم…می رم تو فکر…آهسته سرک می کشم به گوشه و کنار این خیال…می رم سر میز شام همسایه کناری…قورمه سبزی…می رم پیش مادرم…تلویزیون نگاه می کنه…می رم پیش مصطفی…داره دوغ درست می کنه…می رم کنار دریا…می رم سر خاک پاپا…گلدونای کنارش هنوز  خاکشون خیسه…میام پیش تو…داری تلویزیون نگاه می کنی…بر می گردم پیش نگار… تلویزیون هنوز روشنه…روزنامه هنوز مثل زنای هرزه، با دستای باز، ولو شده روی کناپه و منتظر صاحب بعدیشه
 
نگار داره شعر می خونه…میگه هیبت، کارگر افغانی ساختمون روبرویی یادش داده
 
  
  
: گفتم دل بی قرار دارم چه کنم
یک یار در این دیار دارم چه کنم
تو ناله نکن که کار آسان نبود
دل را بدهی به یار آسان نبود
 در کم کن که بابام خبر دار شود
از عاشقی دخترش گله کار شود
دیوار شود بر سر راه منو تو
کی بگذرد مادر از گناه منو تو
: جانم چقدر بهانه تراشی داری
با بهانه و حیله دلخراشی داری
برگرد و نرو بیا دم سازم شو
بنشین دمکی همدم و همرازم شو
 
 
 
 
 
 
 
 
Advertisements

16 Comments

  1. نگار بچه باهوشیه… تا حالا باید میذاشتیش مدرسه

  2. ما گاهی خودمون توی کما هستیم فقط کسی نمی فهمه
    فرق ما با عزیز خانوم اینه… کسی نفهمیده ما کی رفتیم به کما کی اومدیم بیرون اصلا چی شد رفتیم چی شد اومدیم

  3. «عزیز خانوم چرا زنده زنده مرده؟»

    چه جمله ي تكون دهنده اي …
    ته دلم خالي شد وقتي خوندمش ..

    زنده زنده مردن
    ….

  4. وای که این کلمه ی «کما» رو که اینجا خوندم، دردم رو افزون کرد… برای یکی از بهترین دوستانم که در کماست خیلی دعا کنید….

  5. وقتی می ری توی کما از هر آدمای به هوش تری…

  6. من این ترانه رو شنیدم…بی نظیره…با لهجه افغانی…اسن خاننده اش اینه: نظیر خاطر

  7. خیل حسی بود امین ،،
    همون روزمرگی که تو همه نوشته هات هست با یه چیز دیگه که نمیدونم چیه،
    ایندفعه بیام شهر یه چیزی برا نگار می خرم ،، نمیدونم عروسکی ، چیزی
    چی دوست داه؟
    .
    چقدر قشنگ با نگار حرف می زنی
    من بلد نیستم ، زود عصبیم میکنن بچه ها ، بعد با مگس کشی چیزی میزنمشون، خیلی بده بلد نباشی با بچه ها حرف بزنی ، زبون بچه ها رو بلد نباشی

  8. چقده موجود نازنينيه….. خصوصا وقتي بهانه رو بحانه نوشته 😉 با همه اين كامنتا موافقم .. خصوصا اون قسمت نوشته خودتون كه گفتين : هيچ وقت فكر نكردم بايد مدرسه هم بره .. اون داره زندگي مي كنه …. اين خيال پروري بوي زندگي داره

  9. نه تنها باید به مدرسه رفتنش فکر کنی، بلکه باید منتظر روزی که عاشق میشه هم باشی امین شاهنده…

  10. یه نفر بود که زنده زنده مرده بود

  11. از روی حال و روز نگارِت میشه حال و روز تو رو هم حس کرد ….
    » هوا تاریک شده…سوت کتری روی گاز…بوی چایی بهاره لاهیجان…نگار امشب چای شیرین و بیسکوئیت هوس کرده…تلویزیون روشنه…روزنامه مثل زنای هرزه، با دستای باز، ولو شده روی کناپه و منتظر صاحب بعدیشه»
    این چند خط رو خیلی دوست داشتم …
    خوب باش…

  12. تو هم میری
    تو هم زنده زنده میمیری
    اینو حتی یه دختر 4 ساله هم فهمیده ….

    همه از بزرگ شدن بچه ها گله مندند
    چون دیگه اون وقت نمیتونی راحت گولش بزنی
    نمیتونی دروغ بگی و نمیتونی غمهاتو ازش پنهون کنی
    نمیتونی با یه عروسک غصه هاش پاک کنی
    نمیتونی…
    …………..

  13. امین بازم رفته کنار پنجره ..
    با نگارش حرف می زنه ..
    مدت هاست اینجوریه ..

    هوا تاریکه ..
    سوت کتری روی گاز ..
    تلویزیون روشنه
    و روزنامه ..
    مثل زنای هرزه ..

    امین سرحال نیست این روزا
    ….
    …….
    ولی نگاری داره
    که باهاش حرف می زنه

    می تونه پنجره رو ببنده
    کتری رو از روی گاز برداره
    تلویزیون رو خاموش کنه
    و دستای اون روزنامه ی هرزه _ که عجیب منو یاد کیهان میندازه _ رو روی هم ببنده
    و فارغ از عزیز خانومی که » زنده زنده مرده »
    و آواز کارگر افغانی که تو هیاهوی بیرون گم شده
    و همه چیز ..
    نگارو بغل کنه
    سرشو بذاره رو موهای نرم و رهاش
    و روحشو بو بکشه

    ….

  14. نمی تونم چیزی بگم
    رفتم تو کما

  15. خوندمش


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: