Skip navigation

از اون روز که  همدیگه رو  ترک کردیم  برای خوشبختیمون برای خوشبختی اش چند ماهی میگذشت. یکی از عصرهای دلگیر پاییز که درخت ها لخت شده بودن،باد زوزه میکشید و برگ ها رو تو هوا و پیاده رو ها میرقصوند ،دلم هواشو کرد.همیشه دلم هوای اون رو داشت اما به خودم مهیب میزدم مبادا مانع خوشبختی اش بشی مبادا بری و راه زندگی شو پر سنگلاخ کنی بزار راحت قدم بزنه تو مسیر زندگیش با کسی که لایقشه با کسی که مناسبه براش.
  
اون روز ذره ذره وجودم اونو میخواست. دلم تنگ شده بود برای نگاهش،دستاش،خنده هاش.
شونه هام جای خالی سرشو حس میکرد.دستام نوازش مو هاشو کم داشت.هنوز کلید خونه اش پیشم بود.ازم نخواسته بودکه بهش برگردونم اما همه کتاباشو خواسته بود با همه دفتر خاطرات ها شو که توشون رو پر کرده بود  از تجربه های مخفی عاشقانه اش از دلخوری  و دلخوشی هاش از عشق های عقیم و از آرزوهای دور و درازش،از اعترا فاتش و…

 

به خودم اومدم دیدم توی اون کوچه هام.کوچه پس کوچه های نزدیک خونه اش.همیشه میگفت چرا اینقدر راهمون رو دراز میکنیم و از اینجاها میریم خونه(؟)میگفتم باید همه راه ها و چم و خم های منتهی به خونه رو بشناسی .میگفت مگه میخوام فرار کنم؟میگفتم شاید یه روز مجبور شی فرار کنی..اخمها شو تو هم میکرد و میگفت  هیچ آرمان و هدفی ندارم که ارزش نجات جونمو داشته باشه!
میپرسیدم  به خاطر من هم نه؟!میخندید و میگفت میدونستم به اینجا ختم میشه به (من).. قربون اون من ِ خودخواهت بشم…میگفتم من ِ خودخواهم تو رو میخواد!
  
اگه مثل سابق سر همون کار میرفت هنوز دو ساعتی مونده بود تا برسه خونه.از یه باجه تلفن زنگ زدم خونه اش .بله… کسی بر نداشت..هی با کلیدهای توی جیبم بازی کردم بالاخره جرات پیدا کردم و خودمو رسوندم در خونه.همین که خواستم در رو باز کنم همسایه اش از راه رسید.
سلام گرمی کرد منم جواب دادم و نگاهمو دزدیدم بیچاره نمیدونست ما مد تهاست که بی همیم.شاید هم میدونست تعارفی کرد و خزید تو خونه اش.رفتم طبقه سوم در چوبی.وقتی در رو باز میکردم و میخواستم پشت سرم ببندم میدیدم پشت در ایستاده با لبخندی به لب و آغوشی گرم برای خوشامدگویی.شربتش حاضره برای  نوشیدن تو هوای داغ تابستون و چایی اش آماده برای زمستون های سرد.خونه مثل قبل بود فقط چند تایی نقاشی جدید به دیوارها زده شده بود همون بو همون فضای نیمه روشن همون گلدون های کوچیک پشت پنجره که از آب دادن زیاد خاکشون لجن شده بود.روی کاناپه نشستم نگاه کردم عکسهای بچگی هاشو که زیر شیشه میز چیده بودعاشقشون بودم هر چند اون دوران رو  ندیده بودم .همه جا میخندید. از اون بچه های شیطون چشم سیاه که هر جا میرن باید چیزی رو کشف کنن از گل و پروانه گرفته تا حرف های آدم بزرگا در مورد سیاست و قیمت املاک…
 
بو کشیدم لباساش رو.تماشا کردم گلهای خشکی رو که روز تولدش بهش داده بودم تو اون کافه ای که هر چی سفارش میدادیم نداشتن و آخرش به یه چایی اکتفا کردیم با پولکی نه حتی قند!
 
اون چراغی که با هم رفتیم خریدیم و لامپش موقع نصب شکست . با شمع شب رو به صبح رسوندیم !کف آشپزخونه که بطری آبلیمو از دستم افتاد و شکست و اون قسمت از کاشی ها سفیدتر از بقیه شد .همیشه میگفت بیا کلی آبلیمو بخریم بریزیم کف آشپزخونه همه کاشی ها
سفید شن!تماشا کردم اون تیکه دیوار رو که پر از شعرهای من و اون بود.هر وقت حوصله میکردیم با مداد شعری رو دیوار مینوشتیم و بعدش با هم میخوندیم.یه بار که ازم رنجیده بود
 
شعرهامو پاک کرده بود بعد ِیه هفته ای که دیدمش پرسیدم شعر های من کو؟!در حالی که موهاشو شونه میزد یکی از نوشته های خودمو تحویلم داد»باد شعرهایت را روفت بسان گردی خاکستری از میان خاطرات رنگ رنگ سالها دوباره بخوان سرود زیستن را»!
 
این بار هنوز شعرهام بود .اشک به چشمام اومد پاکشون نکرده بود.ملافه روی کاناپه رو صاف کردم چیزی از جاش تکون نخورده بود برگشتم به خونه تاریک و تنهای خودم داغون و سرگشته…از اون به بعد هر از گاهی میرفتم و چند دقیقه ای مینشستم بدون حضورش  وبا حضورش زندگی میکردم.
 
بهار شد.پرستوها،شکوفه ها،درختان،باران ،آفتاب،ماهی های قرمز،گربه های آبستن و…
یکی از همون روز های دل انگیز بهار که نم بارونی هم زده بود رفتم خونه اش.به خیالم برای عید دیدنی و تبریک سال نو.نشستم پیراهن زیبایی روی کاناپه بود .ندیده بودمش لابد برای عید خریده بود.وقتی هم میپوشید حتما عین فرشته ها میشد که فقط دوتا بال کم داره.کتابم رو که به   بعد از چند سال بدبختی و در به دری و سر و کله زدن با مقامات عظمی به چاپ رسونده بودم،  گذاشتم روی تختخوابش با نامه ای حاکی از قدردانی .
با خودم گفتم اون قدر میشینم که بیاد.
نه.. نمی مونم
 
اما باید بمونم اگه منو نمیخواست کلید هارو پس میگرفت یا شعرها مو پاک میکرد اصلن این خونه هنوز بوی منو داره.
اگه شوکه شد چی؟ شایدم خوشحال بشه و مثل اون روزا شیرجه بزنه تو  آغوشم.همه چیزو به جون خریدم حتی اگه منو دیگه دوست نداشت بیرونم که نمیکنه.کمی میشینیم و با هم گپ میزنیم ومن از دلتنگی هام میگم که رو دلم باد نکنه مجبور شم تا ابد به گور ببرم!
احساس کردم در کوچه باز شد  صدای پاش صدای قلبم یه لحظه گفتم کاش رفته بودم .هوا رو به تاریکی بود و چراغ ها خاموش. پا شدم وایستادم گفتم بزار چراغو روشن کنم نکردم اتاق هنوزکمی روشن بود .کلید توی قفل در چرخید تمام وجودم میلرزید .در باز شد شبح سیاه دو نفر….مثل همیشه کلید برق رو زد خودش بود در حال حرف زدن با مرد ی که کنارش بود!
من مُردم.مردن راحت تر بود……
 
عرق سردی سر تا پامو گرفت ماهگل هم رنگش شد مثل برف. چشمای درشت وحشت زده اش داشت از حدقه بیرون میزد مرد کنارش هم مات و حالت گربه ای رو داشت که میخواد حمله کنه.توی یک هزارم ثانیه صد هزار فکر از سرم گذشت یه قدم جلو بر داشتم و گفتم سلام .من پسر خاله مادرِ ماهگل هستم دستمو دراز کردم و ادامه دادم ماه خانوم ببخشید سر زده اومدم به اصرار مادرتون بود کلید رو داد تا دفترچه بیمه اش رو که پیش شما بوده وردارم و زود ببرم آخه فردا صبح راهی هستن .در ضمن گفتن کلید هارو هم بزارم اینجا .ماهگل مات و مبهوت گفت بله بله…خوبین شما؟
کاش مامان قبلن بهم میگفت.مرد کنارش با دقت توی صورت من و ماهگل خیره شده بود.خدای من کاش میمردم.
گفتم  ممکنه زودتر دفترچه رو بدین؟ماه گل رفت به سمت اتاق خواب .پشتش
 
باعجله رفتم مبادا مرد بیاد. به کتاب و نامه اشاره کردم و ماهگل سریع فهمید . زیر تخت انداخت و برگشت به سمت میز.
بلافاصله کاغذی از روی میز برداشتم در حالی که انگشتای بی حلقه ماهگل وانمود میکرد داره دنبال چیزی میگرده، بلند گفتم آها ممنون و الکی دستم رو بردم توی جیبم و از اتاق خارج شدم.ماهگل از اتاق گفت ببخشید ما کمی جا خوردیم انتظار نداشتیم میموندین حالا؟!
تشکر کردم و کلید هارو رو کاناپه گذاشتم.از اتاق اومد بیرون و گفت سلام برسونید .مرد این باربا لبخند گفت تشریف داشتین و بدرقه ام کرد .خون میخواست از شقیقه هام بزنه بیرون .مثل دیوونه ها دور خودم میچرخیدم میگفتم زنگ در بزنم و ماه گل رو صدا کنم نه …مرد رو صدا بزنم دو کلام حرف حساب بزنیم با هم .ماه گل حلقه دستش نبود …نفهمیدم کی رسیدم خونه افتادم روی تختخوابم توی بالشتم  فریاد کشیدم همه بغض هامو همه انتظار کشیدن هامو.دیگه صدام در نمی اومد خواستم بهش زنگ بزنم ،نامه بنویسم،برم پیش مادرش و…
 
نتونستم.نتونستم.
 
ماهگل سالها گذشت.تو با اون مرد ازدواج کردی؟ماه گل هیچوقت بهش گفتی من کی بودم؟ماهگل اون روز به تو و اون چه جوری گذشت؟عشقبازی کردین؟ماهگل بهش گفتی که ما سالها عاشق هم بودیم؟ماه گل گفتی اون شعر های روی دیوار دستخط منه؟ماهگل گفتی اون پیرهن قشنگتو هیچوقت  ندیدم که پوشیده باشی و اون اولین مردِ بعد ِاز من هست که اونو میبینه.بزار احساس غرور بکنه.ماهگل هیچوقت رد پای منو روی قلب و روحت، رد انگشتای منو روی تنت ندید؟ماهگل دلت نلرزید وقتی کتابمو خوندی؟پر از هوای من وتو بود اون کتاب.. پر از ما. ماهگل طعم خوشبختی رو چشیدی؟راضی هستی؟ماه گل چرا کلید هارو از من نگرفتی که ….

                                                                                                                       پ.فرزانه

                                                              تابستان ٨٨

Advertisements

21 Comments

  1. عجب داستان قشنگی بود، مرسی که به وبنوشت منبع هم لینک دادید (:

  2. کجای این قصه با کنار گوشه روحتون آشنا تره؟

    • اگر از من می پرسی (:، اونجا که با تمام نفی و نهی های درونی نهایتاً مرتکب اون کاری که دلش می خواد می شه… من که حدس می زنم در ادامه باز هم مثله یه روح سرگردان دور ماهگل می چرخه.

    • نمی خوام بهش فکر کنم

    • اونجا که خودش رو جوری معرفی می کنه که مرد همراه ماهگل شک نکنه…

      قصه عجیبیه این تکرار و تکرارها…

    • اونجاش که قراره دختره شیرجه بزنه تو اغوش راوی
      .
      این قسمتش با شمال شرقی روحم آشنایی کامل داره

    • من از این تیکه اش خوشم اومد: «ماه گل چرا کلید هارو از من نگرفتی که …»

  3. عین همه خیال ها که هر روز با من است و با تو …. همشو تجسم کردم…خیلی خوب بود

  4. میرم همونجا نظر میدم

  5. به علی سلام برسون ….جان
    به الی سلام برسون ….جان
    خسته تر از اونم که چیزی بنویسم
    فقط
    ….جان سلام سلام سلام
    ساک الی رو علی… برد
    اما ….
    خودشو دریا…
    به الی و علی سلام برسون ….جان !

  6. به علی سلام برسون ….جان
    به الی سلام برسون ….جان

  7. gashang bood va del neshin shayad chon ehsase hamdardio sympathy ro bidar mikone ke taghriban dar daroone hamamoon hast be dalile tajrobehaye moshabehi ke dashtim… va ghesmate morede alagheye man «اگه منو نمیخواست کلید هارو پس میگرفت یا شعرها مو پاک میکرد اصلن این خونه هنوز بوی منو داره…»

    p.s.blogetoon roo tasadofan dar yahoo360 didam va radesh ro ta inja donbal kardam… movafagh bashin!

    • این داستان یه حس عجیب رو توی من به یاد آورد…یه چیزی درون من تداعی شد…حس لذت بردن کسی از داشتن کسی که روزی من ازش داشتنش لذت می بردم

  8. هوووممممممممممم

  9. منو با خودش درگیر کرد.
    خیل زیاد.

  10. راستش پرسیدم از ایشون اما توضیحشون ناقص بود. به نظرم شخصیت خانومی که شما گفتین و ایشون هم اشاره کردن فقط تشابه اسمی دارن با اون کسی که برای من کامنت می ذاره. در همین حد می گم فامیلی ایشون «شجاعی» هستش. هر چند هنوز مطمئن نیستم شاید هم یه نفر باشن 🙂

  11. اول کلی دلم واسه راوی سوخت…

    ولی بیشتر از اون دلم به حال ماهگل سوخت که بدجوری باخته بود….

  12. وااااااااااااای…

  13. داشتم نوشته هاتون رو ردیفی می خوندم
    این داستان یا شاید خاطره اونقدر خوب بود و تاثیرگذار که نتونم چیز دیگه ای بخونم و کنارش متوقف بشم

  14. می شد سالها به آن خانه رفت و آمد بدون دیداری … وقتی کلید بود،وقتی ملافه ای یا پرده ای جابجا می شود و صاحبخانه واکنشی نشان نمی دهد، وقتی کسی می آید و می رود که قطعن صاحبخانه حضور و رفت و آمدش را حس می ند و یا می بوید
    می شد سالها با عدم حضورش زندگی کرد
    می شد بی پایان باشد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: