Skip navigation

 

 

تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم

حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و امّا

شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز

ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرف‌های عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود

«معصومه ناصری»

Advertisements

19 Comments

  1. مرسی از علی و ریحانه عزیز و همه بی تابی ها و دلتنگی هاشون
    .
    .

    • گاهی در طوفان های سرد و سخت زندگی همه چیز یادمان میرود…حتی زنده بودنمان و این عشق است که جسم یخ زده از سرمایمان را دوباره روح می بخشد و جان می دهد…ممنون از همه براری ها و بودن هایت در این روزهای سخت و سرد و جان فرسای من و علی…می دانم و می دانی که باد باز هم صدای هیاهوی بودنمان را در شهر پخش خواهد کرد. پس به امید آن روز : زنده باد آزادی

    • حسام الدین منظوم
    • Posted ژوئیه 10, 2009 at 21:21
    • Permalink
    • پاسخ

    کاش همه ی تلفون های عاشقانه ی ادم رو کنترل میکردن….ضبط میکردن….کاش

    • حسام الدین منظوم
    • Posted ژوئیه 10, 2009 at 21:22
    • Permalink
    • پاسخ

    راستی عکسش عالی شده امین

  2. عکست خیلی خوبه.. من هم چند تا عکس با مزه از زاویه اینطوری از برجهای مختلف دارم… یک روزی می ذارم بلاگم
    .
    .
    پدرم دیروز زنگ زد
    پرسید: ریئس جمهور شما کیه؟ گفتم : ما؟؟!
    گفت آره…
    گفتم : هارپر
    جواب داد : مال ما احمدی نژاده!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    .
    .
    آی خندیدم… بخاطر طنز تلخش… بابام خیلی جدی شوخی میکرد

  3. یک وقت هم دیدید به جرم حرف های عاشقانه بازداشتمان کردند و پرونده ی حرف های غیرعاشقانه مان را گذاشتند روی میز

    عکس جالب شده. ولی هرکاری می کنم نورش رو بفهمم، نمی فهمم !ا

  4. علی هم اومده اینجا
    اوه حسام هم که هست

    کامنت غزاله جالب بود
    شعر نیز

  5. حرف های عاشقانه گاه در عیان و بی پروا
    گاه کشته ی شرم و سکوت
    گاه گفته و شنیده نشده
    .
    .
    .
    چقدر ستم می کشند این حرفها ی عاشقانه
    .
    .
    .
    هم عکسو دوست دارم هم متنو

  6. عاشقانه های رسوایی نا گفتنی ترین های ما هستند…من و تو و رسوایی و روزگار

  7. تلفن کنترل بود
    من شماره‌ تو را می‌گرفتم
    آنها گوشی را برمی‌داشتند
    باید از شاعرانگی‌ام استفاده می‌کردم
    حرف‌های عاشقانه می‌زدم
    بی آن‌که حرف عاشقانه زده باشم
    -سلام
    -سلام
    -تو کجایی؟
    – همین دور و بر

    عشق آدم را بی پروا می‌کند
    عشق زبان آدم را بی‌پروا می‌کند
    و جمله‌های رسوا کننده از زبانم سر می‌خوردند
    -کاش اینجا بودی
    -من اونجام
    -کاش در دسترسم بودی
    -دست چیه؟ دل مهمه!

    آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت می‌بردند
    و از قطور شدن پرونده ما لذت می‌بردند
    و از سکوت‌های بین کلمات ما لذت می‌بردند

    تلفن کنترل بود
    و ما می‌دانستیم

    حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
    از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
    از سکوت‌های پر از شاید و اما

    شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند
    و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز
    من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم
    نه دلتنگی‌های تو را
    نه نفس‌ زدن‌های خودم را
    فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!
    ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
    که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
    این زندگی من است
    روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرف‌های عاشقانه زدم
    و تلفن کنترل بود

    «معصومه ناصری»

  8. تصور دست های بابا که توی یکی اش لیوان چای بوده و دیگری را مدام در هوا تکان می داده و خب کشداری می گفته که یعنی معلوم بود و آن تِمام شد همیشگی اش ، آن شب برایم کار سختی نبود

  9. چه عکس دلچسبی 🙂
    و چه کامنت تاثیرگذاری از ریحانه… ما هم هنوز دلمان با علی است در تمام لحطات خاکستری این روزها

  10. هنوز بیست سالش نشده/ اما نومید و خسته است/

    از پشت مرزها٫خانه اش/دنیایش و شهرش را میبیند

    آزاد/مانند باد/که غمها و دردهایم را می برد/خستگی ناپذیر/میروم بدنبال آزادی/و سرانجام خواهم فهمید/چیست آزادی

  11. خیلی دوست داشتم هم نوشته رو هم عکس

  12. اين عكس اشكمو درآورد

    نمي دونم بعد از همه اينها
    اگر همه چي خاموش بشه
    چطور ميشه پا تو ميدون آزادي گذاشت
    چطور ميشه به اين برج چشم دوخت
    چطور ميشه از انقلاب تا آزادي پياده كه هيچ، سوار بي آر تي شد و زل زد به خيابون
    چطور ميشه به خاطر نياورد 20 خرداد، 25 خرداد، 30 خرداد و 18 تير رو
    چطور ميشه ؟؟؟
    ……
    من هنوز نتونستم بجز روزهاي راهپيمايي پا به اين خيابون و به اين مسير بذارم
    ……..

  13. kheili khoob bood , kheili , manbasham begi lotf kardi

    • نمی دونم دقیقا…تو بلاگ بهمن آقا هست…اما این متن رو همسر علی وفقی برام فرستاد

  14. جانا سخن از زبان ما می گویی

  15. ….
    زنده باد آزادی
    که این روزها زاویه های دیده نشده و کم ترددش رو دیدیم و چشیدیم


One Trackback/Pingback

  1. […] عاشقانه های آزادی « تخته سیاه […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: