Skip navigation

تیک…تاک…تیک…تاک… ـ

.

.

.

.

ثانیه ها، امروزِ تقویم تو رو ورق زدند…و تو، یادت رفت… یادت رفت…یادت…..رفت… و همیشه، به همین سادگی، سال تحویل می شه

.

.

ـ یادت رفته نه؟

ـ چی

ـ هیچی … بی خیال …هنوز صبح ها و آخرشبا هوا بیرون سردِ…تو هم صبح زود می ری و شب دیر بر می گردی…باز یادت رفت دسکشتو برداری

ـ چی می گی؟ پس این چیه دستم؟ تو حالت خوبه؟ ـ

ـ گفتم که هیچی … بی خیال

.

.

.

.

این خستگی ها و دلتنگی ها آبرویم را برده اند…از این جدال شبانه فکر و خیال همان صد سال تنهایی ما را بس و این عشق سالهای وبا پیشکش تو… ـ

.

.

پس چرا من هنوز سرگردان حیرانی این سه نفرم: لیدیا آویلف، آنتوان چخوف و اولگا کنیپر … سه روایت…سه تعبیر آشفته، چون موهای خنک نگارکم

.

.

ـ کاش تقصیر تو بود یا شاید هم تقصیر من…ناظم حکمت راست می گفت! یادته؟ تو قرن بیستم عمر اندوه به یک سال نمی رسه…و لابد تو قرن بیست و یکم به شش ماه… حالیا تو با درخت ریشه سوخته ای که به باغ خویش باز می گردد چه می توانی گفت؟

ـ … ـ

.

.

ته این فنجون هم دیگه انگاری جای تو نیست… ردِ تو نیست…نیست…نیست که نیست… ـ

.

.

هنوز این تسبیح می چکد از انگشتانم و تکرار تو که چون ذکر شبانه ای، مکرر و مکرر… بی انصاف! این گلدان بی آب را لا اقل آبِ رو باش

.

.

ـ فریاد و داد مرد همسایه…بشقابی که به اونور دیوار می خوره و من به جاش هزار تیکه میشم کف آشپزخونه؛ می شنوی؟

ـ … ـ

.

.

.

.

تیک…تاک… تیک…تاک…ساعت رو دیوار یا قلب نگار…چه فرقی می کنه؟…امروز رفت…مثل همه روزهای این تقویم…رفت…رفت… رفت…از یادت رفت که رفت…یادت رفت…یادت…رفت …دیگه تو این روزگار به حافظه هم حاجتی نیست نگارکم

.

.

.

.

بخواب هلیا، دیر است…دود دیدگانت را آزار می دهد…دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد…دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت

.

.

خواب

تنها خواب، هلیا! ـ

دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند

.

.

.

.

.

.

.

.

یکنفر همیشه، به همین سادگی، از کنار گوشه این روزگار می گذرد

یکنفر هنوز تسبیح به دست ذکر مکرر می گوید

.

.

و یکنفر لبخندی سرد صورتش را فرا گرفته است

.

.

Advertisements

25 Comments

  1. قلبم درد گرفت
    هرچند همون درد کهنه ست
    اما انگار اینجا بهانه ی جدیدی پیدا کرد

    معلومه چت شده جناب آقای شاهنده؟
    یه چیزی رو بدون
    رفاقت حتماً نباید چند ساله باشه که ریشه اش محکم بشه

    مراقب خودت باش

  2. که من خموشم و او در فغان و در غوغاست …. سین و تای آخرش رو خوردی؟

  3. هلیا تو مایه های نگاره؟!؟!
    .
    .
    یا کمی واقعی تر؟
    یا شاید هم فانتزی تر

  4. و قلم روزگار چه ماهرانه بر پیکرم ردپای رفتنت را به یادگار ترسیم کرد

  5. یکنفر همیشه، به همین سادگی، از کنار گوشه این روزگار می گذرد

    یکنفر هنوز تسبیح به دست ذکر مکرر می گوید

    .

    .

    و یکنفر لبخندی سرد صورتش را فرا گرفته است

  6. یکنفر همیشه، به همین سادگی، از کنار گوشه این روزگار می گذرد

    یکنفر هنوز تسبیح به دست ذکر مکرر می گوید

    .

    .

    و یکنفر لبخندی سرد صورتش را فرا گرفته است

  7. …می دانم

    …ن می دانم

    …می فهمم

    …ن می فهمم

    …حس می کنم

    …حس می کنم

    …حس می کنم

    گیجی ِ ممتد … باز هم دوران ِ ناموزون … تعـــلیق

    گیج … گیج ِ گیج … گـــــ ــیـــــــ ــج

  8. !…هلیا
    !من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم،باور کن
    .من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی
    .من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
    …آن لحظه ای که تو را بنام می نامیدم

  9. سنگی بر پیشانی کوه خورد
    سنگ شکست
    کوه خندید
    روزی کوه می شکند
    خواهی دید

  10. .خواستن از تمام امکانات گدائی می کند
    .اما من آن را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد

  11. بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود

  12. .آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند
    !اما تسکین تنهایی ، تسکین درد نیست

  13. ،و در نهایت اینکه

    .یاد انسان را بیمار می کند

    !به همین سادگی

  14. .
    .
    in post male mostafa moosavi…halesho bebar rafigh
    .
    .

  15. و چیزی بر جای نخواهد ماند
    جز رد خالی یک قاب
    بر سکوت بغض آلود دیوار
    به نشان یکی خاطرهء وهم انگیز

  16. مي دانم عزيزم كه روايت فاصله كار ساده اي نيست
    اگر يك روز مي فهميديم
    مديون خيلي از واژه هاي طرد شده هستيم
    ديگر دچار اينهمه كابوس زبان نفهم نمي شديم
    ولي افسوس
    ما براي بزرگ شدن
    عروسك هاي زيادي را به خاك سپرديم

  17. .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    حتما میتونی بخونیش

  18. chera commente mano mostafa nist??

  19. خودمم در حیرتم سمیرا! من می بینمشون…حالا عجالتا
    .
    .
    کامت سمیرا
    تلخ
    .
    .
    .

    .
    تلخ
    .
    .
    .
    .
    تلخ
    .
    .
    همین

  20. کامنت مصطفی موسوی
    .
    .
    هیچی
    .
    .
    .
    .
    بیخیال
    بیخیال
    بی خیال
    .
    .
    .
    .
    هیچی

  21. نوشتتون خیلی به دلم نوشت بالخص که از نادر ابراهیمی هم یادی کردین کسی که من با نوشته هاش نفس میکشم ….ممنون

  22. عجب مانور باحالی بود این

  23. chaghdr in commentaye aazi ke ghesmataei az yek aasheghaaneye aaraam boo dkhoob bood 🙂
    به ياد بياور كه دراين لحظه ها نياز من به تو
    نياز من به تمامي ذرات زندگي است
    به من بازگرد هليا!ا

  24. این درد
    این گداز
    …این
    فوق العادگی تاثیر
    بهت مخاطب
    قلم می فرسایی و قلمت ما را

  25. هلیا رو دوست داشتم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: