Skip navigation

اول ـ روزها میگذرن…بازی ها تموم میشن…هربار یه اتفاق تازه، یه هیجان دوباره…غافلگیری، بی هوایی و بی پروایی، رخوت، کسلی، بی حوصله گی، شادی، شوق و … قصه های من از لای این روزا اینجوری نوشته می شن ، با این کلمه ها…روزها میگذرن…بازی جدید…شوق دوباره…تو، من…فراموشی و به یاد آوردن های مکرر…رازها و روزها…به هوش اومدن و از هوش رفتن…مکرر…مکرر

بعد هر قصه اما شاید یه آدم جدید خلق بشه…یکی از درون ما..من، تو…بعد هر قصه، بعد هر بازی…تازه به تازه…نو به نو…اما حیف…همین

دوم ـ امشب این غزل مولانا افتاده تو سرم و مدام از لای لبام میاد بیرون…همین

در دل و جـــان خـانه کردی عاقبت

هـــر دو را ویــرانـه کـردی عاقبت

آمــدی کـاتـش در ایـن عـالم زنی

وانگشتی تا نکردی عاقبت

احساس می کنم تو این غزل یه جوهری وجود داره…رازی که هر روز داره تکرار می شه…احساس می کنم یه قصه مدام لای این کلمه های ناز روایت میشه …یه داستان بی وقفه

سوم ـ به اینجای این نوشته ام که رسیدم دوباره اولشو خوندم…حس کردم خودمو لای قصه ها…و تو رو…انگار تموم قصه ها یکی هستن…خوب نگاه کن…درست مرور کن…بی فراموشی و کم و کاست…یه قصه است…یه قصه… یه قصه

چهارم ـ دوباره مولانا…دوباره

آن سرخ قبايی که چو مه پار برآمد
امسال در اين خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به يغماش بديدی
آنست که امسال عرب وار برآمد
آن يار همانست اگر جامه دگر شد
آن جامه به در کرد و دگربار برآمد
آن باده همانست اگر شيشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
ای قوم گمان برده که آن مشعله ها مرد
آن مشعله زين روزن اسرار برآمد
گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد
از برج دگر آن مه انوار برآمد
گفتار رها کن بنگر آينه عين
کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد
شمس الحق تبريز رسيدست مگوييد
کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد

پنجم ـ باید خوابید این روزا، تو خواب قصه ها آسوده ترند…بخواب، آروم و بی حوصله…خواب ببین…بخند…شلوغ کن…برقص…….برقص….برقص…..من هنوز بیدارم این روزا

 
Advertisements

9 Comments

  1. آشفتگی
    .
    .
    آشفته ای
    .
    .

  2. خواب و بیداری هم مکرر شده…. من به دنبال شق سومی می گردم… سراغ نداری

  3. cheshmato aarom be ham bezar…man beedaram!

    har rooz ye ghese mishe age havasemoon bashe,,, che khoob goftin ke too oon ghazal razi vojood dare ke har rooz tekrar mishe.

  4. مولانا رو این روزها بیشتر از همیشه دوس دارم

  5. منم همون نظر غزاله
    مرتیکه رو اعصاب

  6. فکر کنم غزل اول از فیض کاشانی باشه
    .
    .
    در دهان خلق افکندی مرا
    فیض را افسانه کردی عاقبت

  7. شمس تبریزی که مر هر ذره را…روشن و فرزانه کردی عاقبت
    .
    سند مکتوب واسه آقا رضای گلاب
    .شعر از مولاناست

  8. …یکی از درون ما..من، تو…بعد هر قصه، بعد هر بازی…تازه به تازه
    …بازی جدید
    چقدر اين جملات قشنگن

  9. هی ..عمو…حالت گرفته که گرفته. نگارو چرا فراموش می کنی؟ متنتو یه بار دیگه بخون ببین کجای کار ولش کردی.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: