Skip navigation

دارم می رم کافه بابک…می خوام یه شعر رو دنیا بیارم…جات خیلی خالیه…کاش بودی تا قصه های این کوچه ها رو برات تعریف می کردم…همین

از کوچه که در می یای، پنج دقیق طول می کشه تا برسی وسط مردم و چراغا و مغازه ها و شهر…یه ربع طول می کشه تا برسی به کافه بلورک…بیست دقیق تا کافه بابک…همش پیاده…یه خیابونه و دو تا پیاده روی متفاوت…پیاده روی غربی واسه جوونا و پیاده روی شرقی واسه بزرگترا…البته روایت های دیگه ای هم از این تفکیک از قدیم بوده، بیشترم واسه پیاده روی شرقی: محل دخترای باکلاسی که آروم دنبال شووهر می گردن، محل خونواده ها، مکان تردد جوونهای دیروز که امروز دیگه بزرگ شدن و از شر و شور دبیرستانیشون کم شده و … اما رو پیاده روی غربی یه اتفاق نظر وجود داشته همیشه: محل تین ایجرها!! مخصوصا شبای پنجشنبه…حالا انگار خیلی دیگه به این قانون نانوشته تن در نمی دن این دو طرف خیابون…همه چی یه خورده قاطی شده…اما خب کاریشم نمیشه کرد…واسه من لذت بخش ترین لحظه هایی که از روزگار گذشته به یادم موندن تو همین دو تا پیاده رو اتفاق افتادن…از کوچه می یام بیرون، سر سوپر امین روبروی کوچه امیر نژاد گشتی چند دقیقه وای میستم…یادش بخیر…همین

از عرض خیابون رد می شم و آروم دنبال یه آقا و خانوم شیک و مرتب که با هم رشتی حرف می زنن راه می افتم…خیلی دل انگیزه شنیدن این گفتگو به زبان اصلی و بدون زیر نویس…جلو تر، سر خم سه راه گلایل به ویترین یه مغازه خیره می شم، لوازم التحریر سابق و جوراب فروشی امروز…حیف…همین

از پیاده روی شرقی می رم پایین…چندتا کافه و رستوران جدید باز شده…چندتا لباس فروشی شیک و نورانی هم…می رسم به آرایشگاه منوچهر…یه جایی وایمیستم که آقا منوچهر نتونه منو ببینه اما من بتونم نیگاش کنم…مشتری نداره، از پشت شیشه های عینکش خیره شده به تلویزیون نصب شده بالای مغازه…از وقتی سیزده سالم بود موهام رو منوچهر کوتاه می کرد تا اینکه اومدم تهران…وقتی نگاش می کردم اصلا یاد قیچی و شونش نبودم..یاد دوتا کتاب شعرش می افتم که برام امضا کرده، منوچهر آتشک، سلمونی شاعر محله ما

چشمانم از دید افتاد
گیسوانم از سیاهی
سایه های تیره
لایه لایه
… در شیشه عینکم خوابیده
مراقب چشمهایتان باشید
و گیسوانتان

گلسار به یه رودخونه بسته شده…اونور رودخونه شهر نیست…روستاست…چندتا روستا که معروف ترینشون اسمش پیربازاره… مردمون پیربازار با یه پل نازک و فلزی و قدیمی از یه تیکه از رودخونه که خیلی باریک میشه به گلسار وصل می شن و از روستای خودشون تلپی می افتن وسط بالای شهر رشت…دیدنی ان جوونای پیربازاری که هزار جور خودشونو درست می کنن و میان تو خیابون اصلی واسه قدم زدن…بچه های شونزده تا بیست و دو سه سال…سیگار رو تو دست اکثرشون می بینی…احتمالا چیزای دیگه هم هست تو دستشون که تو معمولا نمی بینی…از لای یه گروهشون رد می شم…هنوز لهجه های تند گیلکی شونو که رشتی رو با لهجه دهاتی حرف می زنن تو گوشمه…همین

رطوبت و نم بارون موهام رو فر فری کرده…جلوتر، دم بانک ملی که پیاده رو خیلی عریض تره یه خانومی رو می بینم که با یه فیگور خاص کنار خیابون نشسته و پاهاش رو دراز کرده و یه بساط کوچیک میوه هم کنارشه…میوه فروشه…حدود چهل و یکی دو سالشه…جلوتر که میرم صورتشو می بینم…چقدر آشناست…کیه؟؟ یه دفعه یادم میاد…ده سال پیش…جوون تر بود…از زنان نیکوکارِ گلسار…چی می گفتی تو بهشون؟ خنده نقطه پایین؟ تغییر شغل داده انگاری…قبلا تنشو می فروخت، حالا میوه می فروشه…روزگاریه! می بینی؟ ازش با ترس و لرز اینکه نکنه داد و بیداد کنه عکس گرفتم…بالای همین صفحه است

جلوتر گورکن قبرستون پیربازار رو می بینم…حسابی کچل شده…هنوز زن نگرفته…می گه دیگه کار نمی کنه و یه جورایی بیکاره…دلم براش سوخت…همین

دنبال سیگار می گردم…هیچ جا بهمن کوچیک ندارن…می رم تو بغالی اصغر آقا…سلام می کنم، مثل ماشین سرش و میاره بالا و تو چشام نیگا می کنه و جواب سلامو میده…یه تاخیر محسوس تو جوابشه…انگاری بعد سه چهار سالی که ندیده بودمش داره سعی می کنه منو یادش بیاره…اما چیزی یادش نیومد یا وانمود کرد که یادش
نمی یاد…خیلی مهم نیست…منم از یاد می برمش، پول رو می دم و میام بیرون

دیگه رسیدم جلوی کافه بابک…دامون رو دیدم اونور خیابون، با یه دختره…چهره دختره آشناست…نه!!!! باورم نمی شه…گیتی! گیتی! گیتی! گیتی حالا همسر گرامی رفیق گرامی من دامون شده! شنیده بودم دامون با یکی به اسم گیتی ازدواج کرده اما…یازده سال پیش…گیتی و محمود رضا، گیتی و خشایار، گیتی و مزدک، گیتی و پیمان و …گیتی تازه از خارج اومده بود…گیتی خودشو به گند کشیده بود…گیتی فقط مونده بود که پول بگیره واسه دوست شدن…لعنت به این حافظه که هرچی آشغاله تو خودش نیگه می داره…فراموش کن شاهنده! برو جلو بهشون تبریک بگو………..ولی……………..بی خیال، ولش کن…همین

حالا تو بابک نشستم…خیلی درد داشت، خیلی، اما شعره دنیا نیومد، هنوز وقتش نیست انگاری…نشستم کنار پنجره، آدما می یان و می رن…هیچی عوض نشده، فقط دیگه کسی رو نمی شناسم تو گلسار…می رم تو فکر…آروم.. بی وزن…مرور و مرور…منتظرم…منتظرم…منتظر!…منتظر یه قهوه تلخ…همین

Advertisements

12 Comments

  1. har kas nadoone fekr mikone ba’de 20 sal bargashti vatan..man fekr konam ba’de 9-10 mah in heso dashte basham too tehran..garche vatane man nist…

  2. hala chera enghad talkh?!!

  3. لعنت به این حافظه که هرچی آشغاله تو خودش نیگه می داره

    amin e azizam age rahi baraye door rikhtane in ashghalha peyda kardi be man ham begoo lotfan ke kheyli be ye rahe hal niyaz daram

  4. پر از » همین » ها شده ایم…
    .
    .
    .
    اما
    پاره چهارمی هم هست
    .
    .
    .
    این اسم اون متنیه که در مورد سوال تو نوشتم.. یاه بهتره بگم دارم می نویسم
    .
    .
    .
    پاره چهارم

  5. بس دیر همی زاید آبستن خاک آری *** دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
    این در مرد آبستن فکر و حافظه هم صدق می کنه. ما هر چیزی رو که تو مغزمونه احتمالا نمی تونیم به غالب کلمات دربیاریم. نازه اگه قرار باشه این غالب شعر باشه که دیگه سخت تر هم میشه.
    در مورد آناکارنینا هم خوب من که خیلی خوندنشو پیشنهاد می کنم اما تصمیم آخر با خودته. فقط یه چیزی اینکه اگر خواستی بخری یا از دست دوم فروشی ها جلوی انقلاب چاپ قبل از انقلابشو پیدا کن یا اینکه ترجمه سروش حبیبی رو بخون (که اگر ترجمه سروش حبیبی چاپ قبل از 84 رو پیدا کنی احتمالا بهتره) و کلا هم بد نیست بین این دو تا هم یه مقایسه بکنی قبل از خرید هر کدوم رو بهتر دیدی بگیری

  6. قصه عجیبی بود امین. غزاله راست می گه پر از همین ها شده ایم! تو هم که کافیه به یه کلمه گیر بدی، دیگه واویلا!!!
    راستی، من یکی از اون آشغال جمع کن ها هستم. کیسه ای 20 تومان می دم بابتش، فروشنده ای اگه، یا علی!
    گلسار رو من هم ولی دیگه نمی شناسم، حتی موندم که حالا دیگه باید از پیاده رو شرقی برم یا غربی؟!
    حیف شد ندیدمت…یه قهوه تلخ می چسبید تو این روزهای گرفته و ابر آلود…همین.

  7. امین جون اینطوری که نوشتی مثل اینکه رشت هم همچین رویایی نبوده 😉

    :یاد اینم افتادم
    شاعر بی چشم و دهان گم شده در وزن زمان
    شاپرک های بی غزل مرسیه گوی عاشقان

  8. میانمایه داری میشی تو هم

  9. نوشتن بیرون پریدن است از صف مردگان کافکا
    امین جان لطفا
    بنویس بنویس بنویس…

  10. yade gonbado khiabune TAALEGHANIsh oftadam :))

  11. chize khafani nabood . vali jaleb bood baram ,pas khafan bood .

  12. ye sar be khodetam bezani bad ni
    shayad donya umad


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: