Skip navigation

اپیزود اول ـ سونیا: ساعت 6 صبح. تقاطع سیدخندان و شریعتی. قرار شروع سفر. از لحظه اول که دیدمش گوشه و کنار فکرم شروع کردن به تکون خوردن. حس کردم این دختر با خودش ماجراهایی داره…اولین تصویرش این بود: روپوش تنگ بنفش، از اینایی که پارچه شون براقه…خودشم لاغر بود…با یه دماغ عمل کرده تابلو…واقعا تابلو…یه لبخند عجیبم رو صورتش بود مدام؛ نه از این لبخند های لوند و دلبرانه بلکه از این لبخندهایی که فقط رو لب هستند و به چشمها و ابروها و گونه ها کاری ندارن. لبخندهایی که اثبات یه جور اعتماد به نفس و نمایش مضحک یا یه جور وقار بالا نشینه…یا شایدم یه جور آرامش کاذب از حضور در یک جمع جدید…نکته جدی تو صورتش، مژه های ریمل کشیده شدش بود تو سفر کویر نائین!!!!!…این ریمل ها تا لحظه خداحافظی، یعنی سه روز بعد، رو مژه های این دختر 23 ساله حفظ شدند…سونیا ساعت شش و ده دقیقه از یه پیکان مدل قدیمی قهوه ای رنگ همراه با علی پیاده شد. ـ

اپیزود دوم ـ علی: ساعت 6 صبح. تقاطع سیدخندان و شریعتی. قرار شروع سفر. علی همراه با یه دختر لاغر بنفش پوش، ساعت شش و ده دقیقه از یه پیکان مدل قدیمی قهوه ای رنگ پیاده شد. علی عجیب بود. یه خورده. اگه به یه بلوچ سیه چرده و ضمخت، یه شلوار جین بپوشونی و یه کتونی پاش کنی و بعدم یه کلاه کیپی لبه دار سرش کنی خیلی شبیه علی می شه. حدود 36 ساله. وسایلش نسبتا حرفه ای به نظر می رسید.. یه لهجه خاصی هم داشت..شاید شبیه همون بلوچها…تنها نکته واقعا عجیب تو هیبتش دختری مانتو بنفشی بود که بهش آویزون بود… ـ

اپیزود سوم ـ بِ بسم الله، صبحونه اول: با علی و سونیا همون سر صبح آشنا شدم. اما اولین باری که جدی همسفر شدیم سر صبحونه بود. یادمه نصف بیشتر غذا شونو به همراه احسان خوردیم اما به شیوه علی اصلانی و اصغر فلاحی، خودمون هیچی رو نکردیم. علی فکر کنم پنیر آورده بود و نون. درست یادم نیست. سونیا کنار ما ( من و احسان و سارا و صفورا و مهتاب و مائده و علی) نشسته بود. صبحونه خورد. علی همچین بفهمی نفهمی هواشو داشت. ـ

اپیزود چهارم ـ بهانه، مافیا: ساعت 3 عصر. ناهار. زواره. توپارک روبروی دانشگاه آزاد. سالاد الویه درست کرده بود سارا. یه دیس بزرگ. من و احسان باز هم غذامونو رو نکریم ( یادت باشه ما شاگردای علی اصلانی هستیم). علی تن ماهی داشت. سونیا بازم با ما ناهار خورد. علی غذا آورده بود. علی و سونیا تو یه مینی بوس دیگه بودن. تو مینی بوس ما بساط مافیا حسابی به راه بود. بعد ناهار قرار شد علی و سونیا بیان تو مینی بوس ما. علی با رامین (سرپرست برنامه) هماهنگ کرده بود. ـ

اپیزود پنجم ـ بازار زواره: ساعت 4. برنامه دیدن از بازار زواره. بچه ها ولو شده بودن. هرکی یه طرف. احسان یه گوشه عکاسی می کرد و من یه ور دیگه دنبال سایه ها و نورها بودم. سارا و صفورا هم همینطور. مهتاب هم اونور تر. سونیا تو بازار با علی نبود. علی اما چشماش با سونیا بود. تو گروه یه عالم پسرای جور واجور بود. تو خَم و انهنای بازار پر کرشمه زواره میدیدم سونیا رو که آروم آروم نگاههای تازه تری رو به همنگاهی دعوت می کرد. علی اما هنوز نگاهش با سونیا بود. تو بازار زواره علی تنها بود. سونیا اما تنها نبود. ـ

اپیزود ششم ـ مینی بوس، مافیا، ادامه: به نظر می رسید از زواره تا مقصد اول یه چند ساعتی رانندگی داشته باشیم. بچه های مینی بوس ما گرم مافیا بودن. علی و سونیا تو مینی بوس ما هستن الان. اما ماجرا یه کم تغییر کرده. بعد یه ساعت همسفری به نظر می رسید سونیا دوست نداشت دیگه کنار علی بشینه. بهانه می آورد تا جاشو عوض کنه. علی اما بر عکس، چنین حسی نداشت. هر بار که سونیا جاشو عوض می کرد بچه های مینی بوس، مخصوصا پسرا از سر ارادتِ نارسیده و کالِشون به علی یه کاری می کردن تا این دوتا دوباره کنار هم بشینن. آخه یه جورایی همه می دونستن که علی و سونیا با هم اومدن و یه صنمی از قبل با هم داشتن. همه اینو می دونستن. در واقع این تنها چیزی بود که ما از این دوتا می دونستیم. ـ

اپیزود هفتم ـ شب اول، شام، جیش،…، لالا: رسیدیم
چوپانان. علی واسه خودش و سونیا غذا آورده بود، تن ماهی بازم. ما بقیه هم شام داشتیم. خوردیم. شب اول سونیا اصلا دیگه با علی نبود. با چند تا دختر انگاری قرار و مدار خواب و چادر گذاشته بود. علی هنوز نگاهش با سونیا بود. سونیا هم نگاهش با … . این ورا بود که دیگه من و احسان سر صحبت رو درباره این زوج فکر برانگیز باز کرده بودیم.

اپیزود هشتم ـ دوباره صبح شد، دوباره…هیچی: سونیا صبحونه رو با ما خورد. علی یه چیزایی آورده بود. خیلی ها هم هنوز خواب بودن. ـ

اپیزود نهم ـ ایراج، آخرین جایی که تسلیم اعراب شد و اسلام آورد: روستای عجیبی بود. پر از انار و آب و خشت. سونیا دست به دست می شد انگاری. یا شاید خودش خودشو دست به دست می کرد. یه جا دیدم داره سر سفید یا قرمز بودن یه انار که تو دستش بود با چند تا پسر شرط بندی می کرد.پسرا بهش گفتن اگه باختی باید واسه ما برقصی. انار رو سونیا شکست و سفید بود و باخت. نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد پدر سونیا افتادم. علی همچنان نگاهش با سونیا بود. راه سخت بود. علی رو از دور میدیدم من و احسان. یه کوله دخترونه رو دوشش بود. و یه ژاکت صورتی رنگ هم تو دستش. سونیا می تونست سبکبار تر راه بره اینجوری. ـ

اپیزود دهم ـ دژ بَیاضه، تن ماهی ، خاطر خواهی رسوایی داره: یه دژ قدیمی که خیلی خوب مونده بود. قبل دیدنش ناهار خوردیم. علی ناهار آورده بود واسه سونیا. کلی دنبالش گشت. با اینکه می دونستیم کجاست و با کیه، دلمون نمی اومد به علی حرفی بزنیم. خلاصه علی با ما ناهار خورد. سونیا که پیداش شد گفت گرسنه نیست. تو راه قلعه بودیم که دیدم چند تا پسر دارن یه کنسرو ماهی رو براش باز می کنن. سونیا هم کنسرو رو تو راه خورد. دوست دارم فکر کنم علی این صحنه رو ندیده. تو جمعیت هر وقت که دلت می خواست می تونستی علی رو از دور پیدا کنی. یه بلوچ ضمخت با یه کوله دخترونه رو دوشش و یه ژاکت صورتی تو دستاش که مدام این ور و اونور می رفت و عکس می گرفت. تو جمعیت هر وقت که دلت می خواست می تونستی سونیا رو پیدا کنی، یه روپوش جیغ قرمز (امروز روپوش رو عوض کرده بود) با چند تا پسر. اما نمی دونم چرا علی مدام از ما سراغ سونیا رو می گرفت. ـ

اپیزود یازدهم ـ شب، دل کویر، تاریکی، آتیش و شعر و آواز ماهور: علی بود. سونیا نبود. منم چیزی یادم نمی یاد. ـ

اپیزود دوازدهم ـ کویر، شن، جیش، حسن: صبح رفتیم پیاده تو دل کویر. اوایل راه بود که حسن با سونیا آشنا شد. گاهی وقتا که از نزدیکشون رد می شدیم. کلمه هاشونو ناخودآگاه می شنیدیم.مخصوصا کلمه های حرفه ای حسن رو. یه چیز تو مایه های اینکه جت اسکی چقدر ورزش خوبیه (بازم یاد پدر سونیا افتادم) یا اینکه گروه تِری آنگولار راک یه سی دی تازه داده بیرون ( و من بازم یاد پدر سونیا افتادم) و یا اینکه اگه خسته شدی می تونم کولت کنم ( و من این بار یاد علی افتادم) و … . علی هم بود. با کوله دخترونه بر کمر و ژاکتی صورتی بر دوش. یه وقتایی سونیا می رفت کنار علی، از تو کوله یه بطری آب بر میداشت و یه خورده می خورد و دوباره می رفت پیش حسن. ـ

اپیزود سیزدهم ـ کویر، شن، جیش، حسن…. صبر کن! انگار علی یه چیزی گفت: احسان شنید که علی به یکی از بچه ها گفت: « اینبار انگاری مسئله داره جدی میشه.» مخاطبشم در جواب گفت:« نه بابا! بهش فکر نکن…چیز مهمی نیست.» احسان، شرمنده ام؛ جمله هاشونو خوب یادم نیست…کامنت بذار و اصلاح کن هرجا رو که خواستی. ـ

اپیزود چهاردهم ـ جندق ناهار خوردیم، علی ناهار نخورد: صفورا از دست من و احسان انگاری حسابی کفری شده بود. سر ناهار سیر نشده بود و قر می زد. دستشم بریده بود و یه جورایی مصدوم بود. وقت ناهار سونیا گفت که می ره نیمرو بخوره تو رستوران بغلی. علی اون لحظه نبود. داشت آشغال ها رو از تو ماشین می ریخت تو سطل های زباله. سونیا رفت. ما بساط ناهار رو علم کردیم. علی اومد با دوتا تن ماهی (توجه کنید دوباره تن ماهی). از سونیا پرسید. حس کردم همه مثل من تو دلشون یه فحش آمیخته به ترحم نثار روح بی طراوت علی کردن. بدون اینکه منتظر جواب ما بشه رفت. ما ناهار خوردیم. علی برگشت. پکر بود. گفت
ناهار نمی خوره.
ـ

اپیزود پونزدهم ـ ما بر می گردیم تهران: یه سره برگشتیم تهران. سونیا تو مینی بوس ما نبود. حسن هم تو مینی بوس ما نبود. حسن از اول هم تو مینی بوس ما نبود. علی اما تو مینی بوس ما بود. علی آدم قبل نبود. حواسش پرت بود. کوله سونیا هم نبود دیگه پیشش. ـ

اپیزود شانزدهم ـ گفتم گفت نصفه شب، من و احسان، تهران: ـ

ـ عجب خری بود. ـ

ـ کی؟ ـ

ـ علی

ـ به نظر من اما نبود

ـ چرا؟ ـ

ـ به نظرم طبیعیه

ـ … ـ

ـ تو خودت چقدر طول کشید تا «نه» بگی؟ ـ

ـ خیلی … ـ

ـ خب! چی میگی پس رفیق؟! ـ

پ.ن: حالا بشین آروم این شعر نامجو رو گوش کن، بیخیال این همه کلمه و عذاب

دست بردار از این میکده‌ی سر به سری

پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری… ـ

که فقط، ـ

فکر کنی بهتری… ـ

دست بردار و برو، ول کن این خم ساغری

ای عشق با تو حرف می‌زنم، ای رنج مگر آجری… ـ

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است… ـ

ای دهر تو بخور این راه را کلاً، که ما نخواستیم داوری… ـ

ای کاش، ای کاش، ای کاش… ـ

داوری، داوری، داوری… ـ

در کار، در کار، در کار… ـ

کاشکی، کاشکی، کاشکی… ـ

قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی… ـ

در کار، در کار، در کار… ـ

حلقه بر در می‌زنیم، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم

زمانه به ما هیچ نداده‌ست یاوری

خورشید به ما هیچ نکرد‌ه‌ست مادری

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

ای کاش، ای کاش، ای کاش… ـ

داوری، داوری، داوری… ـ

در کار، در کار، در کار… ـ

کاشکی، کاشکی، کاشکی… ـ

قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی… ـ

در کار، در کار، در کار… ـ

Advertisements

18 Comments

  1. ali esalatan kojai bud ?? 😉

  2. khoob nabood…talkh bood samira

  3. 1- دلم برای علی سوخت
    2- اون اولش یاد یک فیلم افتادم که چند سال پیش دیدم اسمش یادم نیست اما یک فیلمی بود که یک صحنه رو از دید همه به تصویر می کشید

    3- نمی دونم چی بگم

    4- اون قسمت » جیش » هم از اون قسمتهایی هست که ادم همه اش خنده اش میگیره!!!!

    🙂

  4. راستی نفهمیدم چرا یاد بابای سونیا افتادی

    تازه… من هم اهل همون طرف علی اینها هستم هاااااااااااااا

  5. از مدل این سونیا هم خوشم نیامد

  6. jalebo gira bood vali talkh,akharesham nafahmidi een 2ta che nesbati dashtan baham??be nazaram rabeteye ajibi dashtan,va shayad ye ehsase pake ye tarafe…:( rasti kash azash miporsidi rimelesh chi boode ke 3 rooz roo sooratesh moondeo narikhte :D;)

  7. بی رو در بایستی یه خورده فیلم فارسی شده بعضی جاهاش! مخصوصا قسمت بابای سونیا! من اگر جای تو بودم تو پاراگراف اول تکلیفو روشن نمی کردم.. فقط توصیف می کردم و قضاوتو می گذاشتم برای خواننده…

  8. چرا فکر می کنی علی لایق بود از طرف تو و بقیه یه فحش آمیخته به ترحم نثارش بشه؟
    و اینکه چرا صفت روح بی طراوت رو برای روح علی بکار بردی!؟
    و آخرشم اینکه من تبلیغ پست خودمو بکنم اینجا (دونقطه دی)، من تا زیر بارونش نوشتم که نمیشه با هر کسی رفت ولی تو کویر که دیگه عمرا نمیشه با هر کسی رفت!
    در مورد اون موجود مونث پستت هم (وانمود می کنم که اسمش یادم رفته) نظری ندارم یا اینکه دارم و نمیخوام انگشتامو به خاطرش رنجه کنم. احتمالا چون فکر می کنم ارزششو نداره
    (اگه کامنتم دوبار اومده زحمت پاک کردنشو بکش لطفا)

  9. راستی این قضیه پدر اون موجود مونث و حضورش در خاطر تو برا منم سواله؟

  10. bad dore zamune ee shode…

  11. خاک بر سر علی به نظر من
    این پستت یه کم انتزاعیه

  12. nemidunam chera ghabl azinke posto kamel bekhunam faghat ba didian un axo o khundan nime kare epizod avval( makhsosan ba un tosifi ke az labkhande sonia kardi) ehsas kardam ke mikhay 1adame ghabele tarahomo ke mikhad khodesham nabashe tosif koni!:0

  13. bade inke ta akhar khundam be nazaram har2shun ghabele tarahom umadan!!!

  14. Zadi too kare namayeshnamehaa!!

  15. gofti bikhiale kalame o azab beshim. vali mesle inke hishki be harfet goosh nakard. hameye comment ha dar morede ali o … hastan. ta hala in she’re namjoo ro ba in deghat nakhunde budam. kheili behem hal dad. dame garmat hamishe paydar.

  16. خیلی خوب نوشتی امین. خوشم اومد. این رابطه هم خیلی برام آشناست! تو دانشگاه بین همکلاسیت نمونه شو دیدم

  17. خوب بود
    به نظر من سه نفر قابل ترحم بودند
    اول حسن بعد سونيا و بعد علي

  18. ناراحت کننده بود و تاسف بر انگیز برای همه اون آدما …


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: