Skip navigation

سکانس اول ـ ساعت 5 صبح می رم شیراز و 12 شب بر می گردم…همیشه دلهره داشتم وقت سفرهای شیراز…یه روزایی حس می کردم یکی اونور ابرها هم با منه…یه وقتایی نگار با من می اومد تو این سفرها…اما حالا دیگه بزرگ شدم و باید تنها برم…به قول مصطفی بالغ شدم…ـ

سکانس دوم ـ شده تا حالا یه دفعه یه چیزی ببینی و یه حس عجیب مثل خون سرد تو یه لحظه از فرق سرت تا نوک انگشتای پات بلغزه و هُری دلت بیافته تو کفشت؟ امروز سر کار ژاله داشت یه چیزی تو فتوشاپ می کشید…وایستاده بودم بالا سرش و نگاه می کردم… تا گرید های مخصوص ترسیم رو روشن کرد من یه دفعه اینجوری شدم…دستام یخ زد…انگار یه ترس و اضطراب قدیمی با این گریدهای آّبی رنگ تو قلبم ریخت…بهش حسم رو گفتم و رفتم سر جای خودم نشستم…ـ

GRID=گرید

چند لحظه بعد یادم اومد خاطره ای رو که به کف ذهنم چسبیده بود…چندتا عکس رو که یه نفر داشت تو یه شیت می چید کنار هم و زیرشون شماره هر کس رو می نوشت…همین…این تصویر دور با یه حس عجیب همراه شده بود و امروز تو اوج خستگیم نفهمیدم از کجا اومد و کجا رفت…ـ

سکانس سوم ـ نوروز 1357 ثمین باغچه بان یه نوار بیرون داد به اسم رنگین کمون. این کار با ارکسترسمفونیک رادیو وین و به رهبری توماس کریستیان داوید اجرا شد. انتشارات ماهور حالا این کار رو تو بازار می فروشه…حتما بخرین رفقا…حسش عالیه…متن یکی از قطعه های اجرا شده رو تو این سکانس نوشتم این پایین

پنج تا نقاشی

اين يه کشتيه ميون دريا

نوک دکلش يه پرچم بسته

اين ماهی از آب پريده بيرون

اين گربَه م رو موج دريا نشسته

اين آهو از کوه اومده به شهر

می خواد از تو شهر دوا بخره

يه دختر بهش بستنی می ده

آهو پول نداره پاشم شکسته

اين يه عروسه زير سايبون

جارو دستشه شمشيرم بسته

اونم داماده با يه دسته گل

سر کوه تو بارون تنها نشسته

اين کلاغ از باغ پنير دزديده

مار اونو ديده دنبالش کرده

اين مرد با چوبش مار رو ميزنه

خورشيد خانم از ترس چشماشو بسته

اين آدم برفی جلوی تنور

بسکه نون پخته آتيش گرفته

کی ديده که برف آتيش بگيره

بارون فروردين برفهارو شسته

خود ثمین باغچه بان یه مقدمه واسه این کار نوشته که میذارمش اینجا…اگه دوست داشتین یا به عبارت دیگه اگه حالشو داشتین بخونید…اما نوار یا سی دی رو حتما بخرین

رنگین کمون

آن شب هم مثل شبهای دو سال گذشته ، در اتاقم با پاهایم تنها بودم . مارهایی که از دو سال پیش در پاهایم لانه کرده اند ، دور زانوهایم می پیچیدند و پاهایم را خفه می کردند . نیشم می زدند و نمی گذاشتند بخوابم . حباب های کوچکی توی بازوها و پاهایم باد می کردند و می ترکیدند ، و گاه از نوک انگشت هایم جرقه های ریز و ناپیدا و سوزا
نی می جست و در اتاقم پراکنده می شد . دو ساعت از نیم شب گذشته ، خوابم نمی برد ، خوابم نخواهد برد . مثل شب های این دو سالی که گذشت .
ـ

یکهو صدای صدها زنگ سه چرخه ، و سروصدای صدها سه چرخه سوار کوچولو در کوچه مان بلند شد . تا آمدم خودم را به ایوان برسانم ، سه چرخه سواران کوچولو به اتاقم ریختند و دوره ام کردند . ـ

یکی شان عروسکش را در آغوش گرفته و به سینه اش می فشرد . به طوری که می گفت ، عروسکش از چند شب پیش تب کرده بود و هر کاری می کرد خوابش نمی برد . از من می خواست یک لالایی برای عروسک تبدارش بخوانم ، تا سرگرم بشود و خوابش ببرد . ـ

یکی شان ترن کوچولو و خوشگلی داشت ، پر از پلنگ و آلبالو . روی تاق ترنش ، آهویی به بزرگی یک واگُن ، و پیش راننده ی ترنش هم خرگوشی نشسته بود ، بزرگتر از راننده ی ترنش . ـ

ترنش در آن دشت درندشتی که در گوشه ی اتاقم جا گرفته بود ، از روی پل ها و زیر تونل ها می گذشت . کوههایی را که بلندتر از یک وجب ، و درخت هایی را که درازتر از یک انگشت نبودند پشت سر می گذاشت و صدای لوکوموتیو فسقلی اش را به دنبال می کشید . از من می خواست سرودی برای ترنش بخوانم . ـ

یکی شان اسب چوبی و حنایی داشت . اسب چوبی روی پایه های هلالی اش، مثل یک الا کلنگ جست و خیز می کرد و سوارش را به جایی میبرد . من نمیدانم به کجا می برد ، اما به طوری که خود سوار می گفت ، اسم اسبش کرنگ بود . می گفت کرنگ از آن بلا هاست . میگفت با این کرنگ بلا از روی چاه ها و دره های گود می پرد ، از کوه ها و ابر ها میگذرد و به ماه میرود و بر میگردد . خیلی جدی میگفت . باور کردم . کرنگ از آن اسب های بلا بود . در گوشم صدایی پیچید و در یک لحظه خاموش شد : ـ

» هی هی هی

کُرَنگِ بلا ، ـ

تو یار قشنگ منی . ـ

هی هی هی

سمند طلا، ـ

تو اسب زرنگ منی. « ـ

همه شان بازیچه های قشنگی داشتند . یکی شان میگفت گربه خیلی خوشگلی دارد ، به اسم نازی ، که تازگیها بچه ای زاییده ، به اسم ملوس . میگفت » ملوس از اون آتیشپاره ها ، از اون شیطوناس . »

یکی شان می گفت سگ پشمالو و قلدری دارد ، به اسم گرگی . می گفت « گربه های کوچه مون از ترس گرگی ، جاشون سر درخت و رو پشتِ بوناس . » ـ

یکی شان پسرک پنج ساله ای بود . سبزه و با مزه و خیلی کله گنده ، کمی درشت ، اما بچه تر از سن خودش . لُپهایش خیلی تُپُل و گرفتنی بود . ـ

یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد رنگی داشت . دفتر نقاشی اش را روی میزم گذاشت و شروع کرد به ورق زدن . دفترش پر از نقش سرخپوستها بود ، با کلاه هایی از پرهای بلند و رنگارنگ . به طوری که می گفت ، این ها پر عقاب بود . سرخپوستها زن و مرد ، بچه و بزرگ ، همه برهنه ، اغلب با تیر و کمان و نیزه و تبر ، کنار مثلث های زرد و بنفش و همه رنگی که گویا چادرشان بود ، ایستاده بودند . بعضی هاشان سوار اسب و بعضی هاشان توی قایق بودند . ـ

در سینه ی یکی از سرخپوست ها حنجری تا دسته فرو رفته بود . از جای خنجر خون فواره می زد . اما سرخپوست بی اینکه خم به ابرو بیاورد ، خورشید عجیبی را نوک نیزه اش بلند کرده و راست ایستاده بود . مثل اینکه داشت هورا می کشید . این سرخپوست به زانوها ، مچ دستها و پاها ، و دسته ی تیر و نیزه اش هم پرهای عقاب
بسته بود . گفتم این خنجر را چه کسی در سینه ی سرخپوست فرو کرده ؟ گفت یک عرب .
ـ

دفترش را ورق زد . نقش عرب یغوری را نشانم داد ، با ریشی انبوه ، چهره ای عبوس و خشمگین و خوف انگیز ، که به یک دستش شمشیری خیلی بلند ، و به دست دیگرش خنجری داشت . به طوری که می گفت ، این عرب آن خنجر را در قلب سرخپوست فرو کرده بود . گفتم پس چرا سرخپوست نمرده ؟ به طوری که می گفت ، سرخپوست ها هرگز نمی میرند . می گفت اگر هزار تا خنجر هم در سینه ی سرخپوست فرو کنند ، طوزیش نمی شود . می گفت مسلسل هم حریف سرخپوست ها نیست . نمی دانید چه قضه های عجیبی از جنگ سرخپوست ها و عرب ها و کابوی ها را نقاشی کرده بود . می گفت سرخپوست ها با هیچ زخمی کشته نمی شوند ،چونکه روی زخمشان روغن عقاب می مالند . ـ

دفترش پر از همه جور شعر و قصه بود . قضه ها و شعرهای بی کلام . خط ها و رنگ های جوراجور ، کلام این شعرها و قصه ها بودند . ورق می زد و تعریف می کرد : ـ

« این یه کشتیه ، میون دریا . ـ

نوک دکلش یه پرچم بسته . ـ

این ماهی از آب پریده بیرون ، ـ

این گربه م رو موج دریا نشسته . » ـ

راست می گفت . در این دریا ماهی عجیبی با دُمش روی آب راست ایستاده بود ، و گربه اس روی موج نشسته و کشتی و ماهی را تماشا می کرد . ـ

در صفحه ی بعد نقش اهویی بود ، و دختری به این آهو بستنی می داد . می گفت : ـ

« این آهو از کوه

اومده به شهر . ـ

میخواد از تو شهر دوا بخره . » ـ

گفتم پس چرا این دختره بهش بستنی میده ؟ گفت

« آهو پول نداره ، ـ

پاشه شکسته . » ـ

در این دفتر نقش عروسی بود با شمشیر و جارو ، و مردی که با یک دسته گُل ، سر کوه ، زیر باران تنها نشسته بود . ـ

نقاشی هایش سرگرمم کرده بود . پاهایم از یادم رفته بودند . ـ

دفترش را ورق زد . نقش کلاغ و مار و آدم و خورشیدی را نشانم داد . می گفت : ـ

« این کلاغ از باغ

پنیر دزدیده . ـ

مار اونُو دیده ، دنبالش کرده . » ـ

گفتم این مرد داره چه کار می کنه ؟ گفت : ـ

« این مرد با چوبش

مار رو میزنه . ـ

اونم خورشید خانمه . » ـ

خورشید عجیبی بود . خیلی گداخته و وحشت زده . خورشیدی با دماغ و دهان و ابرو و چشمهای بسته . گفتم چرا چشمهای خورشید خانم بسته س ؟ گفت : ـ

« چونکه ترسیده . بله ، خورشید خانم از ترس چشماشوُ بسته . » ـ

در صفحه ی آخر نقش تنوری بود ، بزرگ و سوزان . جلو تنور یک آدم برفی ایستاده بود . چیزی مثل پاروی شاطرها دستش بود . آتش تنور سر و سینه ی آدم برفی را سوزانده و آب کرده بود باران هم می بارید . چه باران دانه درشتی بود . می گفت : ـ

« این آدم برفی ، ـ

جلو تنور ، ـ

بسکه نون پخته ، آتیش گرفته . » ـ

گفتم ای دروغگو ! مگه برف آتیش میگیره ؟ ـ

گفت : « نه ، آتیش نگرفته . مثلاً آتیش گرفته . » ـ

گفتم : « اگه مثلاً آتیش گرفته ، پس سینه ش چی شده ؟ پس چرا بدنش آب شده ؟ » گفت : ـ

« چونکه بارون اومده ، برف ها رو شسته . » ـ

گفتم : « چه قصه ی قشنگی . » گفت : ـ

« قصه نیست و راسته . آدم برفی همون بابا برفییه . عکسش هم اونه ، روی دیوار ، مگه نمی بینی ش ؟ » ـ

راست می گفت . عکس بابا برفی توی قاب ، به دیوار اتاقم آویخته بود و از دورترین جاها نگاهم می کرد . ـ

بچه ی با مزه ای بود . سبزه ، تقریباً پنج ساله . خیلی کله گنده و کمی درشت ،اما بچه تر از سن خودش . لُپهایش خیلی تُپُل و گرفتنی بود ازش چند تا نقاشی خواستم . ده ها نقاشی از دفترش کند و به من داد . پا شدم ، نقاشی هایش را به دیوارهای اتاقم زدم . ـ

اتاقم در یک لحظه غرق در قصه ها و شعرهای بی کلام و رنگارنگ شد . مثل این بود که به دیوار اتاقم رنگین کمانی نشسته بود . رنگین کمان آن بارانی که هنوز نباریده بود ، اما در راه بود . ـ

سه چرخه سواران کوچولو با عروسک ها و بازیچه هاشان دورم را گرفته بودند . همان ترنی که گفتم ، هنوز هم در دشت درندشتی که در گوشه ی اتاقم جا گرفته بود ، کوه های یک وجبی و درخت های یک انگشتی را پشت سر می گذاشت و می گذشت . صدای سوتش پلها و تونلها را می لرزاند . صدای لوکوموتیو فسقلی اش کمی کلافه ام کرده بود . ـ

کُرَنگِ بلا روی پایه های هلالی اش ، مثل الّا کُلنگی جست و خیز می کرد . از روی چاه ها و دره های گود و سیاه ، و از روی کوه ها های بلند می پرید و از ابر می گذشت . ـ

در اتاقم باغ عجیبی پیدا شده بود با پرچینی به درازی صد فرسنگ و آسمانی پر از پاره ابرهای رنگین و خوشگل . باد این پاره ابرها را از این افق به ان افق می برد . این باغ دروازه و هشتی و کوه و کویر و دریا و دریاچه داشت . دماوند ایوان این باغ بود . این باغ کوهی داشت به نام البرز ، با صدها جور پونه و آویشن . دروزه ی بزرگ این باغ صد فرسنگی ک
لون و نگین و نشان داشت . دروازه ی این باغ باز بود ، اما شیر نگهبان داشت . در این باغ شمشیری پیدا کردم با تن آهن و دل ابریشم . در کنار این شمشیر کتابی بود و در این کتاب سیمرغی با منقار بلندش پیکان های زهرآلودی را از گردن اسبی بیرون می کشید . به سینه ی دروازه ی این باغ متلک با مزه و آهنگین و معناداری در باره ی ریزی فلفل و تیزی آن ، با نیش خنجر حکشده بود . چه کسی با نیش خنجرش این متلک تیز و تند را روی دروازه ی این باغ کنده بود ؟
ـ

در این باغ درخت پسته ای بود و مرغی پرشکسته روی شاخ آن نشسته بود . سِپس مرغ پرشکسته از فلک بالی می خواست تا پرواز گیرد ، ره دروازه ی شیراز گیرد . ـ

من این باغ را با مرغ پرشکسته و قصه ها و البرز و دماوند و کویر و شوره زار ها و شالی زارها می شناختم . من گنجشک این باغ و پلنگ این باغ بودم . اگر گلزاری بود یا شوره زاری ، من عاشق این باغ بودم : این باغ با آن پرچین صدفرسنگی و آسمان بلند و ابرهای هزاران رنگش چه جوری توی اتاقم جا گرفته بود؟ چرا قلبم امشب مثل طبلی می تپید ؟ . . . ـ

سه چرخه سواران کوچولو دست از بازی کشیده بوند . حیرت زده و آرام به من ، به انگشت های دستم ، به بازوها و پاهایم نگاه می کردند . آن جرقه های ریز و سوزان و ناپیدایی را که از نوک انگشت هایم می جست و در اتاقم پرکنده می شد ، دیده بودند . با دست های نرم و کوچکشان آب آوردند و به دست و پایم پاشیدند و مارهایی را که در پاهایم لانه کرده بودند ، بیهوش کردند . حباب هایی که در پاهاو بازوهایم باد می کرد و می ترکید ، به خواب رفتند جرقه هایی را که از نوک انگشت هایم می جست خاموش کردند و در یک لحظه مرا با گُم گُم طبل عجیبی که در اتاقم پیچیده بود ، تنها گذاشتند و رفتند . ـ

صدای صدها زنگ سه چرخه و سروصدای صدها سه چرخه سوار کوچولو ، باز در کوچه مان بلند شد . به ایوان اتاقم دویدم ، اما تا خودم را به ایوان اتاقم برسانم سه چرخه سواران کوچولو از خمِ کوچه گذشته بودند . هرچه نگاه کردم اثری از آنها ندیدم . ـ

به اتاقم که برگشتم هوا داشت سفید می شد . خیلی مانده بود تا آفتاب بزند ، اما آفتابی که هنوز پشت کوه بود ، نور صد رنگش را روی ذرات بارانی که هنوز نمی بارید و در راه بود پاشیده بود و رنگین کمانش سرتاسر اتاقم را گرفته بود . ـ

گریه آن عروسک تب دار ، و صدای مادرش در راه مانده بود . عروسک از تب می سوخت و گریه می کرد . مادرش از من خواست یک لالایی برای عروسک تب دارش بخوانم تا سرگرم بشود و خوابش ببرد . ـ

کاغذهای نتی را که از پنج سال پیش حتی نگاهی به آنها نکرده بودم ، از کشو میزم در آوردم . صداهای زیر و بمی را که مثل اولین دانه های یک برف سفید و خوشگل و مهربان روی موها و ابروهایم می نشست ، یادداشت کردم : ـ

و این کلمه ها رو زیرش نوشتم : ـ

« عروسک جون ، عروسک جون

دیگه شب شد ، لا لا . ـ

به قربون دو چشمونت ، ـ

لا لا کن ، لا لا . . . » ـ

عروسک آرام گرفت و خوابید . من هم در میان صدای گُم گُم طبلی که از دلم بر می خاست و اتاقم را می لرز
اند ، به خواب رفتم .
ـ

چهار ماه زیر باران ماندم . بارانی بی امان که دانه هایش به جز صداهای زیر و بم و رنگارنگ ، و کلمه ها نبود . دراز و کوتاه شدن شبها و روزها را نفهمیدم . لباس هایم ، پاهایم ، آن حباب هایی که در پاها و بازوهایم باد می کردند و می ترکیدند و آن جرقه های ریز و سوزان و ناپیدایی که از نوک انگشت هایم می جست و در اتاقم پراکنده می شد ، همه از یادم رفتند . ـ

کودک شده بودم . چشم و گوشم ، و دهانم هم کودک شده بودند . بادبادکهای رنگارنگ و جوراجور در چشم هایم می پریدند و دور می شدند . گوشم پر شده بود از صدای جغجغه هاو گنجشک ها ، و در مشت های کوچکم برای جوجه ها شعر و دانه می بردم . بارانی که گرفته بود ، هر روز و هر شب تندتر می شد . موهایم هم کودک شده بودند و نفس پدرم مثل یک سرود کوهستانی در میانشان می وزید . ـ

وقتی آخرین صداها و کلمه های رنگین کمان را پیوند می دادم ، سرما اسب سفیدش را زین کرده و باران و برف و بادش را در خورجین ریخته بود . ـ

نوروزی که در راه بود . با پونه ها و نرگس هایش به پشت دروازه رسیده بود . هوا رنگ آتش و بوی زعفران داشت . و خورشید خانم با پنجه های گرم و طلایی اش ، درخت های باغ صد فرسنگی مان را چرغان می کرد .ـ

رنگین کمان را به یادبود پدرم جبار باغچه بان ، که اولین شعرها و سرود ها را به من یاد داد و برایم دفترهای نقاشی و شطرنجی و مدادهای رنگی خرید ، که دستم را گرفت و با کمک او اولین آهو ، کشتی ، کلاغ ، خورشید و آدم ها را کشیدم ، تقدیم کرده ام .

نوروز 1375

ثمین باغچه بان

Advertisements

4 Comments

  1. من همه اش رو خوندم…تا ته…

    هر سه تا سکانس در نوع خودش عجیب بودن

    و این مقدمه ای که نوشتی بودی…

    جالب بود

  2. من همه اش رو خوندم…تا ته…

    هر سه تا سکانس در نوع خودش عجیب بودن

    و این مقدمه ای که نوشتی بودی…

    جالب بود

  3. اهههههههههههههههه…2 تا شد..از دست این یاهو

  4. koshti maro cheshm dard gereftim felan nesfesho khondam


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: