Skip navigation

اینم از من…پیدا شدم دوباره…رفته بودم سفر…کویر نائین…تو قلب شن و رَمل و خار…همون مسیری رو که قرن پنجم ناصرخسرو هم طی کرده بود…رفته بودم سفر…با احسان و یه گروه نیمه حرفه ای…سه روزه…سه روزه سرشار از اتفاق و ماجرا و حس و کشف کشاف و مکاشفه…فرصتی واسه فکر عمیق…واسه تئوریزه کردن دوباره روزمرگی ها…تو این پست بخشهایی از سفر رو می خوام روایت کنم

احسان: هم چادر من احسان بود…ساکت و نَفَس…تو سفر حس کردم چقدر با هم حرف داریم…لذت می بردم از هر کلمه اش…از بودنش…از اینکه سویه های مشترکی تو عمق روحمون ما رو گره می زد حس خوبی داشتم…احسان بیست و هشت سالشه…چند روز دیگه یه پست ویژه براش می نویسم

جیش: کابوس سفرهای من دستشوسی پیدا کردنه…حس اینکه نکنه یه بار از فرط جیش داشتن همه گروه رو مجبور به توقف کنم وسط جاده مثل بختک تو وجودم می ره وقت سفر…بچه می گن امین سیستمش یه سره شده: از مصرف به تولید…امون نمیده…هنوز محتویات لیوان تموم نشده زنگ دستشویی به صدا در میاد…منم واسه اینکه کمتر به دستشویی نیاز پیدا کنم، سعی می کردم کمتر آب بخورم…تصورش رو بکن، تو دل کویر باشی و تشنه و از آب حذر کنی…حالا می فهمم منظور سعدی از اینکه گفته بود «به راه بادیه دانند قدر آب زلال» چیه…خلاصه اینکه یه آب خوش از گلومون پایین نرفت این سه روز…می گن آب نطلبیده مراده، اما به نظر من اصلنم مراد نیست که هیچ بلکه باعث درده سرم میشه….به نظر من دستشویی نطلبیده مراده، همین و بس

عکاسی: موبایل من مدلش اِن هفتاد و سه نوکیاست… یه دوربین سه مگاپیکسلیم داره که من همه عکسامو با اون می گیرم…این سه روز مجال خوبی بود واسه عکاسی…از همه تماسها و اس ام اس ها گذشتم که باطریم بیشتر دوام بیاره، اما روز آخر رو کم آورد دیگه

معاشرت: راه فرصتی بود برای معاشرت…منم که دیوونه معاشرت…رفقای تازه و ماجراهای عجیب…اسم چندتاشون و می نویسم که فراموششون نکنم: مجید کشوری، از اون آدمایی که دلت می خواد ساعتها نگاشوت کنی…اَوین دختری بیست ساله، کُرد، وحشی و بِکر و عجیب…رئوف، متولد چهل و هشت، جامعه شناس بیکار، پر از حرف و قصه با لهجه تُرد کردی؛ رئوف دوست داشتنی بود…هادی، بازاری، تو کار یراق آلات و پیچ و مهره، قیافش کپی جوونیهای خولیو ایگلسیاس…سارا باقری، همکارم، اقتصاد خونده و کارش درسته، از بچه های سمپادیه، لذت می برم از هوشش، سارا از اون دختراییه که وقتی می خنده صورتش میشه مثل بچه های پنج ساله؛ ما از طرف سارا به گروه وصل شدیم، سارا تو اِن جی او حمایت از یوزپلنگ ایرانی هم فعالیت داره، خیلی هم گرماییه و مدام زمزه می کرد: گرمه هوا، خیلی غم انگیزه؛ منم این زمزه رو با یه ملودی قاطی کردم و با بچه ها مدام می خوندیم؛ جوریکه شب آخر برنامه این زمزمه به سرود ملی مینی بوس تبدیل شده بود… بهرام گوهری، عکاس فیلم، پاداش سکوت، فیلم جدید نیکی کریمی و چندتا دیگه که یادم نمی یاد، تو ایسنا اسمشو سِرچ کن پیداش می کنی…مهرداد، بچه سوسول مزلف که نگاه منو به آدما به کلی عوض کرد،روز اول حالم بد می شد از دیدن موهاش و فیگوراش،اما شب آخر حس می کردم چقدر این موجود رو دوست دارم؛ مهرداد اگه این پست رو خوندی بدون که عجیب دلم برات تنگ شده، خیلی باصفایی مَرد…ممد آکاردئونی که سه شبانه روز ساز زد و خندید و به ترک بودن خودش بالید و صفا پاشید تو تیم و کلی از رِیکی تعریف کرد برامون…مهتاب و مائده، رتبه های سه و پنج کنکور هنر…رویا، کارمند بانک تو چهار راه یافت آباد، دختر خوش صدایی که شب دوم، وسط کویر، دور آتیش، کلی برامون خوند و امروزم قراره بهم زنگ بزنه تا شماره یه معلم آواز خوب رو بهش بدم…حمید و مرضیه، زن و شوووووهر؛ حمید دریاچه نمک بود، یه شعر باحال رو می خوند و می رقصید تنهایی: رفتم بالاکُن قالی بتکونم، قالیه خاک نداشت اینارو (اشاره به موی بلند دختر) تکوندم، پسر همسایه اینارو دیده، رفته واسه من روسری خریده…رضا و سپیده، زوج جوان، یه پست ویژه براشون دارم…علی و میترا هم ماجرای عجیبی داشتن، فوق العاده! واسه این دوتا هم یه پست تو چند روز آینده نی ذارم…

مافیا: مافیا یه جور بازیه…فکری و جدی…تو مینی بوسِ ما شونزده نفر پای مافیا بودن…حدود بیست دست بازی کردیم…جیغ و داد و بیداد…اونقدر که الان صدام گرفته…اما چقدر این بازی بچه ها رو به هم نزدیک کرد

رامین حشمتی: سرپرست گروه رامین حشمتی بود…شجاع ترین سرپرستی که دیدم…رامین یه روزگاری سرپرت گروه کوهنوردی معروف آرش بوده…رامین به گروه اعتماد می کرد، فرصت می داد، به محیط هم اعتماد داشت، واسه همین روح امنیت و مسئولیت و هوشیاری رو ناخود آگاه تو همه تیم تزریق کرده بود…رامین مرد بزرگیه، چند تا از دستیاراش از بچه های اِن اِی بودن، یعنی کسایی که اعتیاد داشتن و حالا پاک شدن…یکی از اونا مجید کمیزی معروف به مجید اِن اِی بود…مجید دو ساله که پاکه … راننده وانته و شیرینی پخش می کنه…با رامین هم همکاری می کنه و دست راستشه…مجید حالا یه کوهنورد حرفه ایه، از اونا که دماوند رو چندین بار زدن…مجید دیگه پاکه پاکه

الآن: حالا هم خونه هستم…مریضم، یعنی یه جورایی سرما خوردم…گلوم درد می کنه و نمی تونم آواز بخونم…از سفرم یه یادگاری با خودم آوردم، یه خار…یه خار که الانم تو پاشنه پام رفته و کلی درد می کنه…تو تموم سوراخ سمبه تنمم شن رفته…نه دونه های شن ازم میان بیرون نه اون خارِ ناپیدا…انگاری هرچی می ره توی ما دیگه قصد بیرون اومدن نداره…عجب روزگاریه، به قول احسان این روزا یه آمپول پینی سیلین جای شیش کیلو شلغم پخته برات کار می کنه…نگا کن تو رو خدا حکایت و روزگار ما رو

Advertisements

12 Comments

  1. che safare hayajan angizi….

  2. خوش به حالتون که سفر رفتین..اون هم کویر… اون هم با یک گروه خوب…. خیلی دلم خواست… ان شا الله که به زودی هم خوب میشی

  3. amin jan ye doone az in WC haye hamrah begir , khodet o rahat kon 😀

  4. fantastic

  5. .
    .
    .
    CaCtUs

  6. بعد از تعطیلات
    شن…
    در جیبم

    هایکو از سیریل چایلدز

  7. در مورد قسمت جیشش یه کم بی ادبیه ولی هر گوشه بیابون میتونه یه دستشویی باشه با یه ویو بی نهایت ولی کلا باید مراقب مار ها و عقربها بود توی اون حالت خاص
    یه خاطره هم یادم اومد در مورد بیابون و مساله دستشویی تو بیابون

    چند سال پیش یه کار گرفته بودیم تو جندق که تقریبا مشابه همون جاییه که شما رفته بودین و منم رفتم. صاحب کار یه اصفهانیه خیلی کنس بود که هر چی گارگرا اصرار میکردن که یه دستشویی صحرایی تو کارگاه درست بکنه اون زیر بار نمیرفت و در جواب با اشاره به بیابون میگفت اینهمه خلا
    که منظورش خلا که تو فضاست نبود بلکه همخون دستشویی به اصفهانی میشه
    تا اینکه یه روز برا دستگاه من مشکلی پیش اومد و برا رفعش یکی از دوستای ارمنیم که قبلا ازش یاد کردم اومد اونجا وبه همون مشکلی که تو بهش دچار شدی اونهم دچار شد وقتی از کارفرمای کنس تقاضای دستشویی میکنه با همون جواب روبرو میشه ینی اینهمه خلا
    ولی این ارمنیه شجاع از پا نمینشینه و شب هنگام تمام کارگرا رو اموزش میده که برای رفتن به خلا دور و ور کانکسی که کارفرمای کنس توش خوابیده بوده رو انتخاب کنن و اونها هم اطا عت میکنن و یکیشون هم که گلاب به روت اسهال داشته دقیقا جلو در ورودی عملیاتشو انجام میده و نتیجتا فردا ی اون روز به ظهر نرسیده همه ما صاحب یه دستشویی درست حسابی شدیم
    تمام
    پاییز 87

  8. به به سلام. خسته نباشی از کویر نوردی!!! سوال نمی کنم چون معلومه که خوش گذشته
    راستی منم دقیقا همین مشکل دسشویی و اینا رو دارم واسه همینم همیشه از کمپینگ و اینا فراریم در ضمن آب خوردنم هم نمی تونم کم کنم! حالا نظرت چیه؟ چه جوری حل کنم این مشکلمو؟

  9. سلام امین
    پست جالبی بود
    خصوصا معرفی کوتاهت از آدمایی که دیدی و شناختی
    همین ردیف کردن اسمشون واسه اینکه به یاد بسپریشون، کار جالبیه
    (:خوش هم که گذشته ظاهرا

  10. kheili jaleb bood,ishala hamash be khoshi…:)

  11. kheili jaleb bood,ishala hamash be khoshi…:)

  12. پس جاي من خيييييييلي خالي بوده


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: