Skip navigation

چندماه پیش مجموعه نامه های آنتوان چخوف و اولگا کنیپر رو خریدم…با عطش و شور عجیبی خوندمش…اسم اون کتاب این بود : «عزیر دلنبدترینم»…الان اون کتاب نایابه…یکی از رفقا که ارادت خاصی نسبت به نشر باغ داره چندبار رفته اونجا تا بتونه حتی شده از انبار یکی دیگه بخره اما نشده… حالا بعد چند ماه یه کتاب دیگه در اومده به اسم «چخوف در زندگی من»…نوشته لیدیا آویلُف…ماجرایی از 10 سال حال و هوای عجیب بین آنتون چخوف و لیدیا آویلف…نمی تونم الان اینجا ماجرای داستان رو براتون بگم تا پاسخی به حس کنجکاوی (فضولی خودمون) داده باشم…فقط می گم که می تونید برید این دوتا کتاب رو بگیرید و تجربه زیستن و تفاوتش رو با زندگی کردن حس کنید…دوگانه ای که بی تردید همیشه به نفع زندگی به پایان می رسه…ماجرای آنتون و لیدیا پیش از ماجرای آنتون و اولگا رخ داده…چند پاراگراف آخر از کتاب رو با توضیحات خودمو بخونید. این کتاب روایت لیدیا است از این عاشقانه

.

ـ «امشب یک اجرا از مرغ دریایی دارند. بدون تماشاچی. فقط برای من. آه چه بازیگرانی! چه بازیگرانی! و من به خاطر نماندن شما خیلی عصبانی امـ(امین: چخوف در اوج تمنای یک لحظه و یک شب بیشتر با لیدیا از او خواهش می کند که برای دیدن نمایشنامه مرغ دریایی که چخوف آن را با الهام از عشقش به لیدیا نوشته بود، پیش او بماند، اما لیدیا مضطرب از نخهای متصل تن عروسکیش در خیمه شب بازی زندگی که به دستان خانواده اش بالا پایین کشیده می شدند نپذیرفت.اون حالا یه عروسک خیمه شب بازی شاد بود)ـ

درست پیش از آن که قطار از ایستگاه به راه بیفتد. «من او را در آغوش کشیدم، او خود را به من چسباند.» حس کردم ناگهان قلبم شروع کرد به زدن و چنان بود که گویی چیزی به سرم کوبیده اند. سعی کردم خودم را آرام کنم. «ولی ما که برای همیشه خداحافظی نمی کنیم. اون حتما به دیدن من یا سرگئی خواهد آمد.» ندیدم که آنتون چطور از بچه ها خداحافظی کرد. با من اصلا خداحافظی نکرد، فقط به طرف راهروی خروجی رفت. به دنبالش رفتم. ناگهان برگشت و با تحکم، سردی و تقریبا عصبانی به من نگاه کرد. گفت«….خوب، ما دیگر همدیگر را نمی بینیم.» بچه ها فریاد زدند « مامی، مامی، زود باش بیا.» قطار آرام شروع به حرکت کرده بود.چخوف را در آن سوی پنجره دیدم که رفت. او حتی نگاهی هم به پشت سرش نینداخت. در آن لحظه نمی دانستم و هرگز تصورش را نمی کردم که این آخرین باری است که او را می بینم…ـ

(امین: چخوف نامه ای دیگر از مسکو برای لیدیا فرستاد)

صدها بار نامه را خواندم. حال و هوای جدید چخوف چه معنایی داشت؟ ـ …«زندگی بسیار ساده تر از اینهاست. ارزش این همه فکر و خیال های رنج آور را ندارد…» … و به نظر می رسید که او با لبخند تلخی بر لب به گذشته خویش می نگریست…ـ

امین: این آخرین جمله کتاب بود و با لبخند تلخ چخوف به گذشته 10 ساله خود به پایان رسید…روایتی از 10 سال )دلدادگیِ اسیرانه، تقلایی میان زیستن و زندگی…کشمکشی که سمت پیروز را با نشانِ انسان دارای زندگی شاد به ما می شناساند…وقتی لیدیا اویلف به درخواست چخوف برای دیدنِ تنهای نمایشنامه بزرگ مرغ دریایی جواب رد داد چه حسی در او ایجاد کرد، بی تردید لیدیا هم مثل چخوف عاشق تجربه اون اجرا بود اما بین زندگی و زیستن، بی هیچ هزینه ای زندگی را انتخاب کرد…آخرین چیزی که به این پُست اضافه می کنم اینه که تو همون اجرا چخوف که تنها رفته بود داستانی تازه رو با اولگا کنیپر آغاز کرد، اولگا یکی از بازیگران نمایشنامه مرغ دریایی بود…چخوف بی تردید با اولگا به زیستن رسید و مرد…چخوف در 44 سالگی از بیماری سل تو آغوش اولگا کنیپر مرد…و اولگا پس از اون هرگز دوباره ازدواج نکرد)ـ

کلیک: نظر من رو در باره تفاوت زیستن و زندگی بخونید

Advertisements

6 Comments

  1. لازم شد حتماً این کتابو دقیق بخونم ولی تا اونجایی که من فهمیدم این عشق از طرف چخوف هم رد شده، با توجه به پیامهای غیر مستقیم لیدیا به چخوف برای زیستن

  2. جواب سیبیا
    نه اینجوری نیست…چخوف متانت و عزت نفس داشت…این لیدیا بود که باد تصمیم می گرفت…مواجه می شد…می خواست تا زیستن رو تجربه کنه…چخوف زیست تا مرد، همراه می خواست…لیدیا اما باور داشت که اسیر شده…باور داشت

  3. ishala vaght konam ye sar miran enghelan baraye kharideshoon! vali in ketabe «azize delbandtarinam» age peyda nashe ke 2gane nesfe mimoone va heyf mishe!

  4. جواب امین
    ادامه این مباحثه باشه برای وقتی که من این کتابو خوب خوندم، ولی می خوام اینو بگم که نمی شه کنار بشینی و فقط منتظر باشی که طرفت اون کاری که برای زیستن لازمه بکنه، پس تلاش خود آدم و این اطمینانی که باید به طرف مقابلش بده که «هست» چی می شه؟

  5. من که فعلا دسترسی ندارم این کتاب ها رو بخرم..اما فکر کنم کتابهای جالبی باشن

  6. راستی در مورد نشانه ها نشانه ای ندیدم در این پست


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: