Skip navigation

 دستانم پشت شالم گره خورده در هم. ـ

امشب چرا چنین رنگم پریده است؟ ـ

شرابی از اندوهی بی پایان

به او خورانیده ام. ـ

ـ

ـ

ـ

می توانم فراموشش کنم؟ ـ

ـ

ـ

ـ

تلو تلو خوران بیرون رفت، ـ

با گردی از اندوه بر چهره. ـ

ـ

ـ

ـ

دیوانه وار پشت سرش دویدم، ـ

از پله ها پایین رفتم. وارد کوچه شدم. ـ

فریاد زدم:« شوخی بود. باور کن! ـ

از پیش من نرو. ترکم نکن!» ـ

ـ

ـ

ـ

لبخندی ترسناک چهره اش را پوشان، ـ

به سردی گفت: ـ

ـ «در باد نایست، سرما می خوری.» ـ

 

آنا آخماتووا

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: