Skip navigation

ـ19 سالم بود…ترم یک یا دو دانشگاه…موهام حسابی می ریخت و بد حالی داشتم…تو پیاده رو فقط مردای کَچَلو می دیدم…خلاصه روزگارم سیاه بود و هر بار که دست می بردم تو موهام، یه خروار تار نازک مو بود که جلو چشمم پرپر می شد…مادرم یه وقت از یه دکتر پوست برام گرفت…یه خانوم دکتر که مطبش تو چهار راه گلسار بود…رفتم پیشش، معاینه ام کرد و خیلی بی تشویش گفت :« طاسی که بد نیست پسرم؛ تو هم طاس می شی.» دلم هرّی ریخت تو کفشم…فحش و بد و بیراه بود که تو دلم می پاشیدم رو در و دیوار مطبش…حالا اینا به کنار، امروز بعد 10 سال هنوز مو به اندازه کافی روسرم مونده که بهم نگن طاس و اینکه همین امروز فهمیدم که اون خانوم دکتر، خواهر محمد شمس لنگرودی بوده!!!!!!!! دکتر جمیله شمس لنگرودی…فاجعه است نه؟ دنیای کوچیکیه…خوشحالم که دنیا اینقدر کوچیکه، این یعنی هنوز به تو نزدیکم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: