Skip navigation

امشب رفته بودم کافه کنج تا فرهاد جعفری رو ببینم…نویسنده کتاب کافه پیانو…قرار ساعت 5 بود اما من مثل همیشه زود تر رسیدم…این حکایت زود رسیدن من از کجا آب می خوره نمی دونم، یه کمی عجول بودن و یه کمی هم شوق بی اندازه و همیشگی…دیدم دم در ایستاده، هول شدم، رفتم جلو سلام کردم و ازش خواستم کتاب رو برام امضا کنه… دستام می لرزید از هیجان…با هم سیگاری کشیدیم و آروم آروم، آروم شدم… قد نسبتا بلند و لاغر با کفشهای درست و حسابی چرمیهمایون رو یادت می یاد تو کتابش؟ اونم اونجا بود؛ همایونم مثل من اهل بهمن بچه گونه است… از چهار، تا حدودای پنج بیرون کافه، دم در حرف زدیم، از صفورا و گل گیسو، از مشهد و تهران… من براش از نگار گفتم، اون از چشم سوم زنها، از سنگ صافِ گل گیسو، ط دسته دار، همایون و پری سیما، بو کشیدن تو کمد لباسا وقتای دلتنگی و … از اینکه تو مشهد کاندیدای مجلس شده بود، از اینکه زندان رفته بود و از اینکه داره ادامه کافه پیانو رو می نویسه…البته اعتراف می کنم که من خیلی بیشتر از اون حرف زدم…توی کافه، وقتی جمعیت شدید تر شد، یه فصل از کافه پیانو رو بلند خوند… ـ

چشمم به در کافه بود مدام…تو نیومدی ـ

Advertisements

2 Comments

  1. خیلی دلم می خواست منم اونجا بودم

  2. che jaaleb!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: