Skip navigation

شدی مثل نگار، همه جا هستی…کنارم راه می ری…مواظبمی…نگار و بغل می کنی و موهاشو شونه می کنی…می خندی…ابروها تو هنوز تکون میدی…دیگه فهمیدی که من چقدر عاشقشونم…با من حرف می زنی…راه می ریم باهم…امشب گفتی «میای بریم آینه ونک؟»… نگات کردم، حس کردی که چه خسته ام… رفتیم خونه و تو شام پختی و یه چیزی هم گذاشتی واسه ناهار فردام…ـ

نگام می کنی، دستامو می گیری…کنارم می شینی آروم، شلوغ نمی کنی اما هستی…نگار و بغل می کنی و با من آواز می خونی… با بغض تو حنجره هردوتامون…هستی، باورم نمی شه…مثل سایه

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: