Skip navigation

در نفسهایم پنهان می شوی

آنگونه که گاه در میان دستانم پنهان می شدی

و آنگونه که باد در میان شاخه های تو در توی باغ

.

.

به چشمانم می روی

اشکی نا پیدا می شوی بر گونه هایم

آنگاه که می بینمت یا نمی بینمت

.

.

در التهاب تب دار ظهر

پیدا و ناپیدا

ناگاه سایه ای می شوی از تنم

.

.

در گذر تو

خنکای بودنت بر گونه هایم می نشیند

چونان بارانی آرام و بی صدا

بر خاک گرم کوچه

.

.

به دستانم می روی

به بازوهایم

تا توانم شوی

و در انگشتانم

تا شاد ترین نوازش باشم بر تنت

.

.

و تو با ضرباهنگ ممتد و آشنایت پیش می روی

در پاهایم سرازیر می شوی

در قدم های منتظرم

آنگاه که ثانیه های دلتنگ

چون موج های سرد و سنگین

تنم را می آشوبند

.

.

تو هنوز هستی

چون آب

جاری و روان در رودهای سرزمینت

تو مسافر تنم شدی

می روی در سرزمینت

در رگهایم

گرم و بی قرار

و باز می گردی به قلبم

چون خون

تا زنده بمانم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: