Skip navigation

هفت صبح، با صدای ساعت در گوشم می دوی

چشمهایم را باز می کنم

با نور در چشمم می روی

پنجره را باز می کنم

با باد سرد بر صورتم می نشینی

و دیر تر که شد

با شیرینی یک فنجان چای در دهانم می نشینی

و دیرترتر با تو به جستجوی زندگی

به رگهای شهر خواهم خزید…

ظهر

تشنه که شدم

تورا سر می کشم تا ته

و تمام غروب

تو را در خستگی شادم می بینم

و شب که آمد

چون تاریکی تنم را در آغوش می گیری…

و دیرتر که خوابیدم

خوابت را خواهم دید

تا هفت صبح

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: