ابر ها لکه های کوچکی هستند
در آسمان
که آب می شوند
در سینه…
ابرها شاعرانی هستند
که حرف نمی زنند
تنها دراز کشیده اند کف آسمان
و کلماتشان آرام
می چکد بر سر شهر…
و ابرها گاهی حتی
شبیه تو می شوند
که دیگر یادت نمی آید
آخرین بار چه وقت بود
که لبهایت بارید
و حتی نمی دانی
که هزار سال
گذشته است از آن شب
که بی هوا
پنجره اتاق را بستی
و انگشتان ابری کلافه
لای پنجره گیر کرد و تو،
آنقدر باریدی،
که من سبک شدم…
و تمام این هزار سال اما،
تو می دانستی
که به انتظار نشستن کلمات
به انتظار نشستن مرگ است
برای ابری که گوشه اتاق
می خواهد آنقدر ببارد
تا تمام شود…
می دانم این شعرِ ابری
دیگر بلندتر از حوصله توست…
اصلا بیخیال این هزار سال،
بیا با گوشه آستینمان
لکه های این آسمان را پاک کنیم…
امین شاهنده – بیست و دوم تیرماه نود
6 دیدگاه
منو یاد خودم انداخت این ابر کلافه ی دی ماه
…
من یاد خودم
عالی مال یه دقیقه ش بود
خیلی دوسش داشتم
یه دقیقه از هزار سال؟
پاک کنیم … پاک کنیم …
با گوشه ی آستینمان لکه های آسمان را پاک کنیم …
کسی بغض آسمان را یادش نیست …
لطف کردید جناب شاهنده از اینکه افتخار دادید و به بلاک بنده سر زدید
بابت همه ی شعرای قشنگتون ممنون