نقره ای و سرد، تن تو
ماه به آب، تن تو
برهنه،
می رقصد به دستانم،
بی هوا چاقوی زنگاری،
                            تن تو…
 
 
 
 
 
 
 
تو می روی
این خانه می رود
این کوچه می رود
و این کلمات آشفته،
                آواره می شوند
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بس که شتاب کردی
وقت رفتن،
جا گذاشته ای
مداد ابرویت را
                پای آینه
و چشمهایت را
                توی آینه…
 
 
 
 
 
 
 
بیا و کنار من و این کلمات،
                                     بخواب…
فرقی نکرده،
همان دلتنگی ها و شعر ها
همان اندام ظریف
خیال نازک
کرشمه پنهان ابروها
و خنده های آرام…
تنها
    چشمهایم
      کمی غریبی می کنند…
 
 
 
 
 

حقیقت وارونه

 

 

 

 

.

همه جا هست…حتی بین پنجره های مکرر ساختمون رو برو… دلم تند میزنه…یه چیزی مثل ترس توی تنم جابجا میشه…ساختمون روبرو…از لای تاریکی صدای نعره های مرد میاد…از توی تنها پنجره روشن…و لابد پشت تموم پنجره های تاریک، همسایه ها گوش سپردن…صدای بچه ای که التماس میکنه…کوبیدن در…فریاد زن…فریاد زن…فحش های مکرر… [...] ،[...] ، [...] …صدای ضربه های محکم مشت…گریه وحشیانه و التماس مکرر بچه…فریاد زن…پنجره روشن…پنجره های خاموش
 
  
 
همه جا هست…همه جا…رو صندلی سینما نشستم…جدالی تو تاریکی بین ما شروع میشه، من و سرباز کناریم…جدالی شبانه سر دسته صندلی سمت راست…دسته مشترک بین من و اون…کی فتح میکنه؟ اونی که چاق تره، بیشتر بو میده، بیشتر زیر لب فحش می ده و بیشتر  [...]…فیلم تموم شد بدبختای [...]
 
  
 
همه جا هست…به علی بقال می گم بابا جون! همه جا بهمن کوچیک 600 تومنه! چرا می گی 650؟ حاجی ارزونی! این پنجاه تومن من رو گدا و تو رو پول  دار نمی کنه همسایه! می گه: اصلا من به شما جنس نمی فروشم! خوش گَلدی…خریدار نیستی…میام بیرون… مردیکه [...]!!!
 
 
 
همه جا هست…حتی تو شبای آزی نازی…آزی پنج سالشه…می ره مهد…با سرویس…سه شبه که تو  خواب جیش میکنه و بیدار میشه و منم از صدای گریه اش  بی خواب میشم…باباش صب تو راپله فحش می داد به در و دیوار: [...] و [...] و [...] … می گفت شاپور آقا، راننده سرویس مهد، واسه اینکه بچه فسقلی ها تو مینی بوس شلوغ نکنن کلی ترسونددشون! گفته اگه شلوغ کنن میبردشون جنگل مولا و میده شیر مرتضی علی بخوردشون!!! فکر کن!!! مردیکه [...]
 
 
همه جا هست…حتی لای ماشینا…تو ترافیک ِ [...] حکیم گیر کردی…صب ساعت هفت…استغفرالله…لعنت به دل سیاه شیطون…چرا بوق می زنی؟ آخه واسه چی شازده…فرمون میگیره طرفت…هلت میده بری کنار…گارد ماشینش تا تو دماغت جلو میاد…دلم می خواد باهاش لجبازی راه بندازم…زور میگه! زور میزنه!!! بیخیال! ترمز می زنم…نگاش می کنم… دشت اول فحش سر صبح جفتمون رسید…
- مردیکه احمق
- چی می گی یابوی [...]؟
 
  
همه جا هست … سرکار یه تخته وایت برد ته قسمت ما زدن به دیوار…سفیده مثل کفن سهراب…از بد حادثه، این روزها شعرهای کج و معوج روش زیاد می نویسن…یکی از بچه ها اما مدام از مرگ می نویسه…آی جوانان له شدن…آی خون به دل داریم شبا هنگام! آی وای آی مرگ دم در خانه های سبز آورده اند…آهای مردم ساحل، یکنفر دارد می سپارد جان جوان ناکام خودرا!!!!!! من دلم نمی خواد اما…دلم امید می خواد …دلم می خواد شعر این روزگار رو با شعف بنویسم…دلم می خواد بقیه شعر رو با پیراهن سبز حس کنن نه با مانتوی یقه چرک مرگ آلوده!!! من و اون اما نمی تونیم با هم حرف بزنیم…این وسط سفیدی کفن گون وایت برد زیر مناقشه معوجج ما با ماژیک قرمز زخم میخوره و لابد به جفتمون می گه برید گم شید جوجه مبارزای [...]
 
  
 
همه جا هست… می ریم جلسه از طرف شرکت…شب قبل بچه هابیدار نشستن تا چیزی واسه دیدار احمقانه با کارفرما کم نباشه…تو جلسه اما هرچی می گی حالیش نمیشه…حرف خودشو میزنه…انگار نه انگار که مشاورشیم…می گن حاجی بازجو بوده! می گن بهش می گفتن داماد اونوقتا…تموم فکراتو تو یه لحظه میریزی دور…با خودت می گی گور باباش…حتی  یه فحش های بدترم می دی بهش مثل [...] یا  [...] دفتر دستکتو جمع می کنی و می گی بله قربان! هرچی شما بگید! به شرکت ما بازم پروژه میدین قربان؟آخه ما گیر نون شبمونیم! ممنون…فی امان الله حاج آقا…التماس دعا حاج آقا…الله مع الشاکرین حاج آقا…شکر…شکر
 
  
 
 ……..
 
 
همه جا هست…تو تموم لحظه ها…تو خلوت و عشقبازی های نهان تا ملا عام و تو جمع بی انتها…گاهی حس می کنم ما تو سلسله مراتبی از دیکتاتوری رشد می کنیم…تکرار می شیم…همه ما دیکتاتور های کوچک و بزرگی در درونمون داریم…تجربه ای به عمق یه تاریخ رو هر روز باز تولید می کنیم…تو خونه..سر کار..تو صف تاکسی…تو صف دستشویی فرودگاه…تو سرویس مدرسه…همه جا همه جا…همه جا هست و از درون ما به ما نگاه می کنه
ما با هم کنار نمی یایم…ما مدام فحش می دیم تو دلامون……ما تکرار مکرر تاریخیم
 

رنگین کمان تهران - پنجشنبه - 26 شهریور 88

 
جمعه…پر ازآدم…پر از رنگ
من وسط اونهمه آدم یادم نیست دقیقا چی می گفتم…کلمات زود تر از شنیده شدن گم می شدن تو هوا…اما یه چیزی یادمه! تا حالا اینهمه مرگ یه جا نشنیده بودم…مرگ بر منافق…دیکتاتور…ضد (…) …اسرائیل…روسیه…چین
 
عجب قصه ای شد! سیگاری در کار نبود…آب هم…همه روزه بودن به نظرم…
 
یعنی مرگ روزه رو باطل می کنه؟  گاز اشک آور  چی؟ روزه رو باطل می کنه؟
 
 
 
 
 
سر خیابون سازمان آب، اول کوچه سی و سوم…پرشیا زده به یه مرده…چه افتضاحی…
حسن بدو بدو میاد طرف ما و میگه: دیدی؟ بنده خدا افتاده رو زمین…موبایلشم داره زنگ می زنه! زنشه فک کنم! کی می خواد جواب بده؟ زنگ زدم 110…می شناختمش…سرایدار ساختمون رز بود…اون آجریه ! سر کوچه! پرشیا هیچیش نشده …یه خطم بر نداشته
 
نگار تند و تند کَلَشو اینور اونور می کنه شاید بتونه ببینه چه خبر شده
 
 
ـ چرا نمی زاری ببینم آخه؟
ـ هنوز زوده برات
ـ مگه خودت نگفتی بزرگ شدم دیگه؟
ـ آره اما نه قد مردن
ـ مگه  آقاهه مرده؟؟؟؟؟
ـ فک کنم
ـ فک نکنم! خوابیده… آخه موبایلش زنگ می زنه…کسی که بمیره موبایلش زنگ نمی زنه که
 
بالا سرش حسابی شلوغه…نگار چیزی نمیبینه شکر خدا…اووووه! چقدر آدم این وقت شب!!!…یکی موهاش بلنده…یکی خیلی عریضه…یکی  خیلی بدجور داره نگاه میکنه! انگاری موسوی رو دیده که تصادف کرده افتاده کف خیابون…ملت پول خورد پرت می کنن…این نشونه خوبی نیست…یعنی تموم کرده طرف…صدای افتادن سکه ها رو زمین…چه رسم غریبی! کی این پول خوردا رو جمع می کنه؟ اصلا چقدر  جمع میشه؟ چی می خره باهاشون؟ بستنی؟ آدامس با طعم کروکدیل؟ کنسرو قورمه سبزی مائده؟  …اون یکی چه ریشی داره! نگاش کن نگار!
 
 
مامورا رسیدن…نگار بستنی می خواد…منم قورمه سبزی…باید بریم یه جایی که هر دو تا رو داشته باشه…موبایلم زنگ می زنه…این یعنی هنوز زنده ام
یه لحظه بر می گردم و از دور به شلوغی نگاه می کنم…یکی داره با موبایلش عکس می گیره…تو دلم بهش می گم: رسانه شمایید!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
وقتی یکی رو صندلی اونوری یه چیزی شبیه نامه از تو کیفش در میاره، دلت بد جوری هوای فضولی به سرش می زنه..یه کیف آبی کوچیک…مخصوصا که بعد چند دقیقه حس کنی طرف داره گریه می کنه…فین و فینش آهسته شنیده بشه و تو نقطه کور چشمت یه دستمال کاغذی هی تکون بخوره تو هوا! مهموندار داره آموزش استفاده از ماسک اکسیژن میده…همیشه همون حرکات، همون نگاه یخ زده…نگار بدجوری میخ این آموزش شده!
هواپیما بلند میشه…نگار حالت تهوع داره…اصلنم شوخی نداره این وقتا!! دلم گواهی میده که فاجعه ای در راهه
بازم روی بال نشستم…بازم صندلی من عقب نمیره…به شدتم در حال حرف زدن با نگارم…دارم سعی می کنم حواسشو پرت کنم که به حالت تهوعش فکر نکنه…تا حالا اینهمه چرت و پرت یه جا نگفته بودم! نگار بدجوری نگام میکنه…انگاری فهمیده چی تو ذهنمه…چشاش گنده شده! رنگش پریده…خجالت کشیدم یه لحظه از نگاهش……خب بابا جون چی میشه اصلا اگه بالا بیاره؟ ته تهش یه خاطرست، یه کم عذر خواهی و احتمالا یه کمی هم تمیز کاری…
 
ـ نگار جونم راحت باش…یه پاکت جلو صندلیته واسه همین جور وقتا
ـ کو؟
ـ اوناهاش!! آبیه
ـ…
ـ نه!!!! اون نه!!!! اون نه!!!!!!!!
 
 
 
فاجعه رخ داد…خیلی بدتر از اون چیزی بود که فکر می کردم…اینم شد خاطره؟ عذر خواهیشم فاجعه تر شد از خود فاجعه…تمیز کاریشو که دیگه نپرس…آخه چرا باید رنگ کیف و رنگ پاکت هردوتا آبی باشن؟