داشتم فکر می کردم که تو این سی سال، چقدر آدم درون من زندگی کردن… آدم های جور وا جور، آدم های عجیب و غریب… آدم هایی که هرکدومشون یه گوشه از این سی سال رو شکل دادن… آدم هایی که از گذشته با من قدم زدن… در من شکل گرفتند… بزرگ شدن… زندگی کردن و مردن…

 

آدم های احساساتی، آدم های عاقل، آدم های بی پروا، آدم های بزدل، آدم هایی که مودب بودن گاهی، آدم هایی که شیطونی می کردن گاهی… خیلی زیادن حالا که بهشون فکر می کنم…

 

حالا بعد این سالها، من موندم و روزگار نوشته شده… از این آدمها، یکیشون برام دوست انتخاب کرد، یکیشون برام تصمیم گرفت که ریاضی بخونم… یکیشون مدام شعر خوند… یکیشون عاشق شد… یکیشون فراموش کرد… یکیشون گفت برم دانشگاه، عمران بخونم… یکیشون عمران رو ول کرد و رفت سراغ یه رشته دیگه…یکیشون عکس گرفت…یکیشون وبلاگ نوشت…

 

آدم سه سال قبل یه تصمیمی گرفت که آدم پارسال قبول نداشت و آدم امسال باید عوضش کنه و لابد آدم سال بعد پشیمونش بشه…

 

اینهمه آدم تو من بود و من خبر نداشتم؟ حالا، لای این عقل ها و احساس ها، این شوق ها و حسرت ها، کارهای کرده و نکرده، من کیم؟ چی کار دارم می کنم؟ منی که امروز درون منه، کِی می میره؟ کدوم من، تاوان منِ امروز رو می ده؟

 

 

 

ساعت ده و نیم شبه…یازده هزار پا ارتفاع از زمین…تو هواپیما

فرو می رم تو صندلی…توی خودم، توی فکرهای پراکنده که احتمالا یه چیزین شبیه این ابرهای سیاه که از بالاشون داریم رد می شیم… عمیق شدم…لکه های درخشان گذشته…روزهایی که دور شدن…روزهایی که نیومدن هنوز…دلهره ها و شیرینی های پنهان شده در من…امید ها و یاس های گاه و بیگاهم…شعر ها و آوازها تکرار می شن زیر لبم…توی صندلی آروم و گرم  فرو می رم، تو هستی، فکرهام، آوازها…خیلی آرومم…خیلی…خواب نیستم، مطمئنم که بیدار هم نیستم

 

 

  مسافرین عزیز، خلبان محمدپور صحبت می کنه. انشاالله تا بیست دقیقه دیگه در فرودگاه مهر آباد به زمین خواهیم خواهیم نشست. هوای تهران هم اکنون 4 درجه سانتی گراد  بالای صفر گزارش شده. برج مراقبت تهران اجازه نشستن ما رو در باند 29 چپ فرودگاه مهرآباد صادر کرده. شما می تونین در سمت راست هواپیما شهر زیبای ساوه رو ببینید. امید وارم که این لحظات باقی مونده در هواپیما، در کنار همکاران من اوقات دلپذیری رو داشته باشید.

 

 

به زمین بر میگردم…رویاهای من در ارتفاع یازده هزار پایی باقی می مونند…تو کنار ابرها می مونی…مثل قطره های بارون نباریده می مونی لای این ابرها…من اما باید برم زمین…برم خونه…
 

 

 

ـ سلام (جای دلتنگم)

 ـ سلام ( جای گریه نکن آخر!)

ـ اینجا باران می بارد (جای حرفی بزن آخر پسرم)

ـ اینجا آفتاب زده و ابر (جای خسته ترم از این روزها)

.

.

ـ می بوسمت (جای می بوسمت)

ـ من هم (جای من هم می بوسمت مادر دلتنگ ترینم)

 

آخدا سرم گیج می ره…هزارتا فکر و خیال تو سرمه…یه چیزایی مثل ستاره های کارتونی یا شایدم شبیه کلاغ های سرگردون، دور سرم می چرخن آخدا …

آخدا! این روزگار چقدر بازی داره؟ … این عمر چقدر قصه می تونه بسازه… سرم گیج می ره…آخدا سرم گیج می ره…مثل وقتایی که تو ماشین زیاد وول می خوردم…دلم می خواد بیارم بالا این روزگار رو…

آخدا تو دیدی از اون بالا؟ یه عده اومدن عذاداری…یه عده اومدن اعتراض…یه عده شروع به زدن مردم کردن…یه عده کشته شدن…یه عده فیلم گرفتن…یه عده با ماشین مردم رو زیر کردن (له کردن)…یه عده خشمگین شدن… یه عده کف زدن و سوت کشیدن و هلهله کردن… یه عده گفتن قرآن پاره شده…یه عده گفتن دین به یغما رفت… یه عده باور کردن…یه عده گفتن هیئت آتیش زدن… یه عده باور کردن…یه عده یه خروار دروغ گفتن…یه خروار باور کردن… نفهمیدم چی شد… 38 نفر تو ایران آخدا؟… 8 نفر تو تهران آخدا؟…نفهمیدم چی شد…دین شد اسباب ِ بازی آخدا! آخدا! به حق حسینت! آخدا تو می دونی کی دروغ می گه! از تو چی پنهونه اِی ستار العیوب من؟ آخدا به حق همون حقیقتی که پنهون نمی مونه! به حق عاشورایی که تو خالقشی آخدا! دروغگو رو تو رسوا کن ای خدای لطیف من!

آخدا می دونی چیه؟ مادر بزرگم می گفت به مسلمون تهمت نزن! پدر بزرگ خدا بیامرزم می گفت حسین خلاصه حق و حقیقته… مادرم می گفت بهای سنگینی داره حقیقت…آشیخ میر علی، سرِ منبر مسجد چِلّه خونه می گفت حسین حق رو به بهای خونِش خواست…آخدا! آخدا! سرم گیج می ره آخدا! اینه دین و ایمون آخدا؟ آخدا حسینتو ببین چه جوری به بازی گرفتن آخدا! آخدا فتنه چیه؟ آخدا فتنه یعنی اینکه دروغ بگی و تهمت بزنی و یه عده رو به جون یه عده دیگه بندازی و خودت حالشو ببری؟ آره آخدا؟ همینه؟

آخدا سرم گیج میره آخدا! مثل خیلی وقتا پیش شدم…اون روزی که مرتضی عباسی، مبصر چاق و گنده کلاس اولمون، وسط کلاس پاشد و گفت: خانوم اجازه! این شاهنده ساندویچ نورمحمدی رو خورده! نورمحمدی به کیفش نیگا انداخت؛ خانوم معلم به من گفت: شاهنده! پاشو ببینم! بچه ها زل زدن از هر طرف بهم…اون موقع هم آخدا، فقط من و تو می دونستیم که من ساندویچ نورمحمدی رو نخورده بودم

 

 

———————

پی نوشت: تا می گن ممکنه میر حسین رو بگیرن بی اختیار این ترانه توی من مکرر میشه:

سر اومد زمستون

شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوه ها لاله زارن

لاله ها بیدارن

 

 روایت اول : اخطاریه به مطبوعات در خصوص چاپ پیام های تسلیت  متفرقه به مناسبت امروز

روایت دوم: قانون مطبوعات – ماده‌ 4 ـ هيچ‌ مقام‌ دولتي‌ و غيردولتي‌ حق‌ ندارد براي‌ چاپ‌ مطلب‌ يا مقاله‌اي‌ درصدد اعمال‌ فشار بر مطبوعات‌ برآيد و يا به‌ سانسور و كنترل‌ نشريات‌ مبادرت‌ كند

 

روایت سوم:

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند

نام تو را به رمز
رندان سینه‌چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند

وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه‌های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید

در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست

محمد رضا شفیعی کدکنی

 

 

 

عکس و خونواده من و اون قدیم قدیما

یادمه خیلی قدیم ترا، یعنی حدود 4 یا 5 سال پیش، عکس گرفتن هنوز یه ماجرای عجیب بود تو خونواده…پدر یه وقتایی مثل تولد بچه ها یا شب عید یه حلقه فیلم میگرفت… 36 تایی یا 24 تایی یا حتی گاهی هم 12 تایی… اون شب خاص همه جمع می شدیم و عکس دسته جمعی می گرفتیم…عکس تکی از بچه، عکس تکی بچه با پدر و مادر، عکس پدر و مادر با هم…عکس بچه و دوستاش…عکس بچه در حالت فوت کردن کیک که معمولا مسخره و ساختگی می شد…خلاصه اینکه باید حواسشون می بود که کل عکسا رو اون شب نگیرن و واسه مراسم یا پیک نیک بعدی هم بذارن

عکس و با نمک ِ جمع

چه ماجراهایی داشت…یکی می گفت: آخ من پلک زدم!!!! و چه حالی از صاحب دوربین می گرفت…یکی لوس بازیش می گرفت و سر عکسای مهم شکلک در می آورد یا با انگشتاش واسه بقیه شاخ می ذاشت و …

عکس و تعارف

تعارفاتش که دیگه بهترین بخش ماجرا بود…معمولا صاحب دوربین اختیار دار تام بود و همه عرصه رو واسه خونوادش خالی می کردن…گاهی هم لطف می کرد و از چند نفری دعوت می کرد که بیان و تو عکس کنارشون باشن…نا گفته نماند که اون چند نفر تا آخر مهمونی مدام تشکر می کردن از این فرصت طلایی… البته صاحب دوربین هم نامردی نمی کرد و عکسها رو واسه مهموناش ظاهر می کرد و می فرستاد…هنوز هم وقتی از کسی می خوای که بیاد تا عکس بیگیری باهاش کلی تعارف و تشکر می کنه

عکس و سفر

تو سفرها هم قصه کم و بیش همین بود…کم پیش می اومد که از بنا یا منظره به صورت مجرد عکس گرفته بشه … معمولا عکس از افراد خونواده بود که حالا تو بک گراندش یه کم قبر حافظ و فردوسی یا سر در باغ ملی هم معلوم بود…

عکس و لبخند

در تمام عکسها هم همه باید بعد گفت یک دو سه، یه لبخند حسابی تحویل می دادن…معمولا هم برای هماهنگی کامل، صاحب دوربین از همه می خواست که هم زمان بگن: چیز یا سیب یا کلماتی شبیه به این که باعث غنچه شدن لبها بشه و لبخند خوب و هماهنگ و با نمک از آب در بیاد…عکسها هم معمولا با فلاش گرفته می شدن و بعد هر عکس تا چند ثانیه از شدت برق فلاش کور بودیم همه

عکس و کودکان دلبند خونواده

دوربین دادن دست بچه یه اتفاق مدرن و تربیت مدارانه بود…معمولا دوربین خالی و بدون فیلم بود تو دست پسر خونواده اما گاهی اون پولدار ترا میزاشتن یکی دوتا عکس هم بچه بگیره حیوونکی!!!

عکس و ظهور

گاهی می شد که سه ماه فیلم تو دوربین می موند…چون وسواس داشتیم طول می کشید که 36 تا عکس گرفته بشه…یه جورایی هم گرون بود پدیده عکاسی واسه خیلیا…مراسم در آوردن فیلم از دوربین کار پدر بود … دانشی عجیب که به نظر می اومد از غیب بهش الهام شده … پدر مثل یه رسم آبا اجدادی کهن و با یه سری ظرافت های قدسی فیلم رو از تو دوربین در می آورد و به توصیه بزرگان قوم بلا فاصله می ذاشت تو یخچال…تو کل رشت دو سه جا بیشتر نبودن واسه انجام فرضه ظهور… عکاسی رنگینه و لاله و امپراطور و پگاه…بین سه روز تا یه هفته طول می کشید فریضه ظهور…دل تو دلمون نبود…کدوم عکس تار شده؟ کدوم خراب شده؟  فیلم نور نخورده باشه؟ وقتی هم که پدر ظفر مندانه با آلبوم عکسا می اومد خونه غوغایی بود که نگو و نپرس

عکس و امروز

حالا اما قصه فرق کرده… خیلیا حداقل با دوربینشون کلی عکس می گیرن از هم و از همه جا…همه دیگه حالا رسانه شدن کلی…همه اتفاقا حالا ثبت میشن گاه و بیگاه…از یه مراسم کیک فوت کنون بچه از 6 زاویه می تونی عکس پیدا کنی بعد تولد…چقد خوبه این روزا…من این روزا دوربین دارم و هی چیلیک چیلیک عکس می گیرم… کلی خوشحالم…یه هفته است که دوربین دار شدم…دیگه روزگار عکاسی با Nokia N73 تموم شد…اما خدا می دونه چقدر گاهی دلتنگش می شم…موبایل گلم 2 سال برام عکس گرفت…از تموم خاطراتم…حالا دیگه می تونم از خیلی از رویاهام عکس بگیرم البته هنوز نه از همشون…من یه CANON SX200 IS  گرفتم

 

مسجد طاق-پایگاه مقاومت بسیج-مراغه

 

هـمانا که آمــد شــما را خبــر
که ما را چه آمد ز اخـتر به سـر

از این مار خوار اهریمن چهـــرگان
ز دانایی و شــــرم بـــی بهرگـان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد
همی داد خواهند گیتــــی به بـاد

از این زاغ ســاران بی آب و رنـگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده
شـــدی تیره نوروز و جـشن سده

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اخــتر هـــمه تــازیان راست بر

برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــورد
بــــداد و بــــبـــخش هـمی ننگرد

پیاده شود مـردم جـــنگ جـــوی
سوار آنک لاف آرد و گفـت‌و‌گـوی

شود خار هر کـس که بد ارجمند
فرومـــــایـــه را بـخـت گـردد بلند

کشاورز جنگی شـود بــی هنــر
نــــژاد و بـزرگی نـــیـــــاید به بر

ربــایــد هـمی این از آن آن از این
ز نـــفـــریــــن نــــدانـنـد باز آفرین

هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد
بمیـرند و کوشش به دشمن نهند

زیان کسان از پـی سـود خویش
بجــویــند و دیــن انــدر آرند پیش

بــریــزند خــون از پــی خواســتــه
شــود روزگــار مــهــان کـــــاسته

همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر
کـنام پـلــنگان و شـیــران شــمــر

پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا
که اندر جـهــان دیـــو بــد پادشاه

نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند
هـمـی غارت از شهـر ایران کنند
 
نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین
چـــو ویـــران بود بوم ایــران زمـــین
 
دریغ است ایران که ویـــران شـــود
کــنــام پــلنــگان و شــیران شــود
 
همه سربه سر تن به کشتن دهیم
از آن به که ایران به دشمن دهیم
 
چو ایـــران مبـــــاشد تـن من مباد
در این مرز و بوم زنده یک تن مباد

فردوسی

 
 
 
 
 
از پس و پشت بالش و خواب
با پای کوبه های همهمه،
سر می رسند سپاهیان واژه …
کلمات، چون آب ِ از هاون گریخته،
گاه شعری می شوند ترس آلوده،
گاه مرثیه ای برای خون
و گاه لابه ای برای آزادی
 
اکنون، گاه نوشتن است،
                   از جنس روزگار…
 
گاه نوشتن است اما
از این میانه شعر و خون و آزادی
از این میانه روزگار و ترس و تنهایی
دوباره گاه ِ تو بی گاه سر می رسد…
دوباره پس می زنی تمام شاعرانه های هراس را
کلمات مرگ آلوده را دیگرگونه به ناز می سرایی
و آن شعرهای سرگردانی، دوباره
شبانه های دلتنگی و
عاشقانه هایی عروسانه می شوند…
 
گاه نوشتن است از جنس روزگار اما
                  نمی گذاری تو ای بانوی پرسه گرد…
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 نقره ای و سرد، تن تو
ماه به آب، تن تو
برهنه،
می رقصد به دستانم،
بی هوا چاقوی زنگاری،
                            تن تو…
 
 
 
 
 
 
 
 
تو می روی
این خانه می رود
این کوچه می رود
و این کلمات آشفته،
                آواره می شوند