جهان
از مدار خود
خارج شده است…
بامیان سُر خورده تا آغوش من
و بلخ
با رابعه اش
آنقدر نزدیک آمده که من
درِ حمامی قدیمی را باز کنم
تا دخترکی شاعر
به خون غرقه نشود…
حال جهان خوب نیست
روزگارش خراب است
آنقدر که این سرزمین را
دیگر حتی از شعر هایش
نمی شود شناخت…
و نه حتی از آسمانش
که چارفصل گلوله ها
از آن کوچ می کنند
شهر به شهر
سینه به سینه…
حال جهان خوب نیست،
در این مدار کج شده اش
شهر ها سُر می خورند
و گیج می روند
سربازان بی سرزمین،
پرسه زنان
هر روز از خانه دورتر می شوند
و بازنمی گردند
و مادران سیاه پوشان
تمام شعر های جهان را
روی ردیف گورهای نو به نو می نویسند…
هنوز هم حال جهان خوب نبود
که من مادرم را
به خواستگاری آن شعر دلتنگ فرستادم
که عروس شعرهای جهان بود
غزلی آبگون و سپید روی
با توری از استعاره های درخشان به گیسویش
که هنوز
صدای ابرهای جهان را می چکید و
خیال جان دادن نداشت…
شعرک نازک دلتنگی که عروسم شد
و برایم دختری آورد
که همه شعر بود
،شاد و نحیف،
و درست آنگونه که روزگارانی پیش از این
رابعه در بلخ می سرود…
شعری که سربازان بی سرزمین
به احترامش
کلاه خودهای بوقی از سر برداشتند
توپچی های کولی
چند قرن سکوت کردند
و این جهان خراب
لای استعاره های درخشانش
باز خود را پنهان کرد
و ما باز خیال کردیم
که به انحنای ظریف مدارش
بازگشته است…
امین شاهنده – اول شهریورماه نود